بدون شرح

اگر كه دل شكسته اى حسين را صدا بزن
وگر ملول و خسته اى حسين را صدا بزن
در اين بهار معرفت پرستوى بهارىام
اگر چه پر شكسته اى حسين را صدا بزن
سحر شد و سپيده زد چرا تو همچو مرغ شب
لب از ترانه بسته اى حسين را صدا بزن
تو سر به زانوى غمى زشرم كرده هاى خود
چرا غمين نشسته اى حسين را صدا بزن
اگر به باغ آرزو به عشق كربلاى او
دل از همه گسسته اى حسين را صدا بزن
خوشا جانى كه جانانش حسين است
خوشا دردى كه درمانش حسين است
بود فرمانرواى كشور دل
خوشا ملكى كه سلطانش حسين است
به چرخ دين نجوم بيشماريست
ولى ماه درخشانش حسين است
به نامش دفتر توحيد مفتوح
خوش آن دفتر كه عنوانش حسين است
حسن جان عزيز مصطفى بود
ولى آرامش جانش حسين است
چه صحرائى است يا رب وادى عشق
كه تنها مرد ميدانش حسين است
گلى گم كرده ام مى جويم او را
بهر گل مى رسم مى بويم او را
گل من يك نشانى در بدن داشت
يكى پيراهن كهنه به تن داشت
اگر پيدا كنم زيبا گلم را
به آب ديدگان مى شويم او را
گل گم كرده ات خواهر منم من
سرور سينه ات خواهر منم من
نشانى را كه گفتى جان خواهر
كه دارد در بدن خواهر منم من
در آندم زينب غم ديده ى زار
روان اشك از دو چشمان گهربار
شتابان رفت و آن محزون نالان
بسوى قتلگه با حال افگار
صداى آشنائى آمدش گوش
كه شد از كف برونش طاقت و هوش
بسوى آن صدا شد زار و نالان
گل خود را بديد و كرد افغان
هرگز كسى چون من تن بى سر نبوسيد
بوسيدم آن جايى كه پيغمبر نبوسيد
حيدر نبوسيد, زهرا نبوسيد
حتى نسيم صحرا نبوسيد
وقتى كه در درياى خون زينب شنا كرد
لب را به رگ هاى برادر آشنا كرد
گفت اى برادر كو رإس پاكت
بينم چسان من, غلطان بخاكت
اين سر كه ريزد از لبش شهد حلاوت
فردا به نوك نى كند قرآن تلاوت
با اين كه اين سر, مشكوه نور است
مهمان سرايش, كنج تنور است
شب غريبان سحر ندارد (2)
سكينه امشب پدر ندارد
غريب حسين جان, غريب حسين جان
غريب حسين جان, غريب حسين جان
بهار زينب خزان ز آه است (2)
گهى دو چشمش به نور ماه است
گهى نگاهش به قتلگاه است
غريب حسين جان, غريب حسين جان(2)
نسيم صحرا شده معطر (2)
ز عطر روى على اكبر
كجاست عمه, كجاست مادر
غريب حسين جان, غريب حسين جان (2)
بگو خلايق ز غم خروشند (2)
بگو به اطفال لبن ننوشند
بگو به سادات كفن نپوشند(2)
غريب حسين جان, غريب حسين جان(2)
كبوتران را ز لانه بردند
زوادى خون نشانه بردند
رباب دلخون پسر ندارد
غريب حسين جان, غريب حسين جان
اى خدا شب شده و من چه كنم؟
يكتن و اين همه دشمن چه كنم؟
اهل كوفه همه پيمان شكنند
خوب نمك خوار و نمكدان شكنند
صبح با من همگى پيوستند
شب در خانه برويم بستند
صبح من شمع و همه پروانه
شب بيگانه تر از بيگانه
صبح بر دامن من چنگ زدند
شام از بام مرا سنگ زدند
طوعه امشب تو مرا خانه بده
مرغ بر بسته ام و لانه بده
خودم ديدم كه صحرا لاله گون بود
زمين از خون ياران غرق خون بود
خودم ديدم فضاى آسمانها
پر انا اليه راجعون بود
خودم ديدم كه نور چشم زهرا
جراحات تنش از حد فزون بود
خودم ديدم كه بر هر برگ لاله
نوشته اين سخن با خطا خون بود
گلى گم كرده ام مى جويم او را
به هر گل مى رسم مى بويم او را
اگر چه در كنار نهر علقم
ز گريه منع كردم خواهرم را
خودم ديدم كه زهرا ناله مى كرد
خودم ديدم سرشك مادرم را
مكن منعم اگر با اينهمه داغ
زنم بر چوبه ى محمل سرم را
گلى گم كرده ام مى جويم او را
به هر گل مى رسم مى بويم او را
خودم ديدم كه دل ها مرده بودند
خودم ديدم همه افسرده بودند
خودم ديدم كبوترهاى معصوم
همه سر زير پرها برده بودند
خودم ديدم كه گل هاى نبوت
زبى آبى همه پژمرده بودند
همان جايى كه فرزندان زهرا
بجرم عشق سيلى خورده بودند
گلى كم كرده ام مى جويم او را
به هر گل مى رسم مى بويم او را
خودم ديدم زمين درياى خون بود
خودم ديدم كه عالم لاله گون است
خودم ديدم گلوى اصغرم را
خودم در بر كشيدم اكبرم را
خودم ديدم حسينم تشنه جان داد
چه جانى برلب آب روان داد
خودم ديدم كنار نعش اكبر
حسينم مى زد و بر سينه و سر
خودم ديدم زبالاى بلندى
كه محبوب خدا را سر بريدن
خودم ديدم طناب ظلم بستن
به دست و بازوى آن شير زنها
ميان اينهمه گلگون كفن ها
كنون من مانده ام تنهاى تنها
كنار قتلگه آمد به يادم
كه بى خود گشتم و از پا فتادم
به رگ هاى برادر بوسه دادم
به جاى مادرم زهرا حسينم
اين دل هماره دارد حال و هواى زينب
امروز دلم گرفته از غصه هاى زينب
از بين آتش و دود آيد صداى زينب
منم گداى زنيب, جانم فداى زينب
از كربلا به كوفه, از شهر كوفه تا شام
بگذشت تازيانه پا جاى پاى زينب
جانم فداى زينب, من خاك پاى زينب
منم گداى زينب, جانم فداى زينب
پيراهن حسينش از او جدا مسازيد
اين تحفه يادگارى مانده براى زينب
جانم فداى زينب, من خاك پاى زينب
منم گداى زينب, جانم فداى زينب
ديده بگشا كه طبيبت سر بالين آمد
ديده بگشا كه حسين با دل خونين آمد
ديده بر هم منه اى سر و بخون غلطيده
تا نگويند حسين داغ برادر ديده
ديده بگشا كه طفلان همه غوغا دارند
جرعه ى آب روان از تو تمنا دارند
مى زند نيش, سكوتت به دل من, پسرم
لب گشا كشت مرا خنده ى دشمن, پسرم
چشم خون واكن و يك بار دگر حرف بزن
از لب تشنه و سنگينى آهن, پسرم
بى تو از ديده ى من قوه ى بينايى رفت
در عوض ديده ى دشمن شده روشن, پسرم
داغ مرگ پسرش را به دلش بگذارند
آن كه بگذاشته داغت بدل من, پسرم
پاره هاى تنت افتاده, به هر سو گوئى
برگ گل ريخته در دامن گلشن, پسرم
كس نديده است كه از تيغ هزاران جلاد
اينهمه زخم رسد بر سر يك تن, پسرم
تو ذبيح منى و من تن صد چاك تو را
هديه دادم به ره خالق ذوالمن, پسرم
نتوان گفت كه از داغ تو بر من چه گذشت
هيچ كس را نبود تاب شنيدن, پسرم
بوده حرف دل من بر لب ميثم ز آنرو
سيل خون ريخته از ديده بدامن, پسرم
اى سپهر كرم و جود و سخا يا عباس
اى محيط ادب و مهر و وفا يا عباس
اى حمايتگر قرآن كه تو را رهبر دين
داده فرماندهى كل قوا يا عباس
اى فرات از تو خجل, اى تو خجل از زينب
به روان همه بخشيده صفا يا عباس
گر نيامد به كنار بدنت ام بنين
ديده بگشا و ببين فاطمه را يا عباس
دست تو دست خدا بود كه در گهواره
بوسه مى داد بر آن شير خدا يا عباس
اين عجب نيست كه زهرا به كنار بدنت
سر دهد زمزمه ى وا ولدا يا عباس
اين توئى با بدن غرق بخون روى زمين
يا على در دل محراب دعا يا عباس
در جزا فاطمه آرد به شفاعت همراه
بر نجات همه در روز جزا يا عباس
اصغرم پر پر چرا بر دستم اينسان مى زنى
بوسه از فرط عطش بر نوك پيكان مى زنى
من ترا آورده بودم تا كه سيرابت كنم
ديدمت خشكيده لب بر لعل عطشان مى زنى
چون نظر بر من نمودى اى پدر دريافتم
با نگاهت حرف از رفتن به ميدان مى زنى
گر زتير حرمله حلق تو خون آلوده شد
با نگاهت حرف هايى چون بزرگان مى زنى
آمدى اى تير شادابم كنى
آمدى قربانى بابم كنى
ديدمت از دور مىآئى ولى
بود در قلبم هراسى منجلى
بود اين ترس دل شيداى من
كه هدف باشد تو را باباى من
خواستم آن لحظه از شاه نجف
يا على گردد على اصغر هدف
خوش نشستى بر گلوى خشك من
ريزد اشك خون به روى خشك من
اى فداى غنچه لب هايت على
انبيإ, محو تماشايت على
يا على اصغر فداى خنده ات
من شدم بابا دگر شرمنده ات
سه ساله دختر كه كتك ندارد
او كه قباله ى فدك ندارد
موهاى او سپيد شدن ندارد
سه ساله كه شهيد شدن ندارد
بچه كوچك تازيانه نمى خاد
كشيدن وحشيانه نمى خاد
سرزده از موى سرم سپيده
يك تار موهايم و كس نديده
دختر كوچك تماشا ندار
گرچه همه گويند بابا ندار
زخم دل عمه ى من نمك خورد
هزار دفعه, بجاى ما كتك خورد
چرا نماز و, مى خواند نشسته
مگر كه پهلوى آنهم شكسته
اشك يتيم دشمن و, مى لرزاند
گريه ى او دشمن و, مى ترساند
قيام من تكميل كربلا شد
چهره ى دشمن تو بر ملا شد
آن بلبلم كه سوخته شد آشيانه ام
صياد سنگدل زده آتش به خانه ام
بال و پرم زسنگ حوادث شكسته شد
از بس كه شمر شوم زده تازيانه ام
چون شمع آب شد تنم از بس گريستم
ترسم كه سيل اشك كند سر به نيستم
زان ساعتى كه رفتى و ديگر نديدمت
جوياى گنج بودم و, ويران نشين شدم
دستم نمى رسيد ببوسم ترا زنى
از دور گرد خرمن تو خوشه چين شدم
ويرانه, داغ, زخم زبان, طعنه بيكسى
اين كوه را تن چون كاه چون كشم
پاى تو كو كه بر سر چشمان خود نهم
دست تو كو كه خار زپايم برون كشم
اباصالح التماس دعا هر كجا رفتى ياد ما هم باش
نجف رفتى كاظمين رفتى كربلا رفتى ياد ما هم باش
مدينه رفتى به پابوس قبر پيغمبر و, مادرت زهرا
به ديدار قبر مخفى از, كوچه ها رفتى ياد ما هم باشى
((اباصالح التماس دعا(2)))
زيارت نامه كه مى خوانى بر مزار آن تربت خاموش
به ديدار قبر بى شمع مجتبى رفتى ياد ما هم باش
بغل كردى قبر مادر را, جاى ما هم او را زيارت كن
به ديدار نينوا رفتى, نينوا رفتى ياد ما هم باش
((اباصالح التماس دعا(2)))
شب جمعه كربلا رفتى ياد ما هم كن چون زدى بوسه
كنار قبر ابوالفضل باوفا رفتى ياد ما هم باش
بزن بوسه جاى ما روى فرق عباس و اكبر و اصغر
كنار قبر قاسم و قبر عمه ها رفتى ياد ما هم باش
((اباصالح التماس دعا(2)))
به جاى ما هم زيارت كن عمه ات را در كنج ويرانه
براى بوسيدن آن در دانه ها رفتى ياد ما هم باش
نماز حاجت كه مى خوانى از براى فرج مسجد كوفه
دعا كردى از براى فرج التماس دعا ياد ما هم باش
شدى محرم در مراسم حج, يا منى رفتى ياد ما هم باش
به هر جا رفتى برو مهدى هر كجا رفتى ياد ما هم باش
((اباصالح التماس دعا(2)))
شاعر: شادروان محمد رضا آقاسی
کاروان در مسیر کربلا
شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین (ع)
روی دل با کاروان کربلا دارد حسین (ع)
از حریم کعبه ی جدش به اشکی شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین
می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
بیش از این ها حرمت کوی منا دارد حسین
پیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست
اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین
بس که محمل ها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمیداند عروسی یا عزا دارد حسین
رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا بجایی که کفن از بوریا دارد حسین
بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب
ورنه این بیحرمتی ها کی روا دارد حسین
سروران،پروانگان شمع رخسارش ولی
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین
سر به تاج زین نهاده راهپیمای عراق
مینماید خود که عهدی با خدا دارد حسین
او وفای عهد را با سر کند سودا ولی
خون به دل از کوفیان بیوفا دارد حسین
دشمنانش بیامان و دوستانش بیوفا
با کدامین سر کند مشکل دو تا دارد حسین
سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین
آب خود با دشمنان تشنه قسمت میکند
عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین
دشمنش هم آب میبندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قومی بیحیا دارد حسین
بعد از اینش صحنهها و پردهها اشکست و خون
دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین
ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمهای
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین
دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز
با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین
شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جای نفرین هم بلب دیدم دعا دارد حسین
اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار
کاندرین گوشه عزایی بیریا دارد حسین
ما را به یک کلاف نخ آقا قبول کن
یـا ایّهـا العــزیز! أبانـا! قــبول کن
آهی در این بساط به غیر از امید نیست
یـا نـاامیدمــان ننـمـا یـا، قـبـول کن
از یـاد بـرده ایم شمـا را پـدر! ولی
این کودک فراری خود را قبول کن
رسم کریم نیست که گلچین کند، کریم!
مـا را سَـوا نکـرده و یک جـا قـبول کن
گر بی نوا و پست و حقیریم و رو سیاه
اما به جــان حضرت زهـرا قبـول کن
گندم که نه، مقام شما بود لاجَرَم
رمز هبوط آدم و حوّا، قـبول کن
من اونم كه همه عالم ميگن مجنونه عباسه
جنونه من واسه اينه كه زينب جونه عباسه
به نام نامي مهدي و چشمون قشنگ اون
همون چشمي كه روز و شب همه اش گريونه عباسه
از اين سقاخونه هايي كه گوشه گوشه ي شهره
بدونه هركي آب خورده ديگه مديونه عباسه
الا يا ايها الساقي بده دُردي ز شب باقي
كه ساقي دلم امشب رخ گلگونه عباسه
زمين آسمون با هم به دور ماه مي چرخه
به اين معنا كه اين دنيا بلا گردونه عباسه
ميدوني پرچم آقام حسين از چه سبب سرخه
يعني اي مردم عالم حسين دلخونه عباسه
غلام رضا فاتحي-اصفهان
اينان نه كه از صداي تو مي ترسند
از تازه صداي پاي تو مي ترسند
آنقدر بزرگ و هيبت الله اي كه
از دست زتن جداي تو مي ترسند
يا عباس ابن علي:
كي پشه هنر پيش عقابي ببرد
يا اينكه عقاب از او حسابي ببرد
فعلا به شما كار ندارد عباس
اينبار فقط آمده آبي ببرد
يا علي اكبر(عليه السلام):
گفتند كه اين پيمبر است آمده است
يا اينكه عليِ حيدر است آمده است
وقتي كه رجز خواند همه فهميدند
اين ابن حسين اكبر است آمده است
غلام رضا فاتحي
فرزند علي حيدر كرار ابوالفضل شمع شهدا زبده ابرار ابوالفضل
از معرفت و فضل شناساي حقيقت و زحلم و ادب سرور اخيار ابوالفضل
اي ماه بني هاشم و مصداق فتوت گشتي پدر فضل به ادوارابوالفضل
از همت وايمان وفداكاري و اخلاص داري تو نشان همه احرار ابوالفضل
بردي سبق از جمله شهيدان بتجلي بر بزمگه قرب سزاوار ابوالفضل
از دست و سروجان بگذشتي و نگشتي از عهد و وفا در ره دادار ابوالفضل
اي همقدم ميـــــــــــــــــر ولايت بولايت اي حامي حق در همه رفتار ابوالفضل
بودي تو مطيع حق وصالح بطريقت سرلشكر حق مير علمدار ابوالفضل
از بهر برادر چون علي بهر پيمبر از تيغ كجت راست بشد كار ابوالفضل
در دشت بلاخيز زتو خصم هراسان وزهيبت تو لرزه بر اشرار ابوالفضل
هر شب که بادو دیده تر گریه می کنم
با اشک نه به خون جگر گریه می کنم
سینی به دست در به در هییتت شدیم
این ارث مادریست اگر گریه می کنیم
عمریست زیر بیرقتان پا گرفته ایم
یک قطره اشک داده و دریا گرفته ایم
شالی که بسته ایم برای عزایتان
از ریشه های چادر زهرا گرفته ایم
صاحب عزا کجاست امشب شب عزاست
با گریه بین روضه تان جا گرفته ایم
درنوارغزه عاشورابه پاست
انتفاضه با محرم.محرم است
خاک غزه غرق خون وماتم است
کل یوم-کل ارض-کربلاست
درنوارغزه عاشورابه پاست
جرم ازنوع جنایت قطعی است
غزه غرق فقروفاقه قحطی است
غزه در آتش به خون غرقاب شد
ننگ و نفرت تحفه براعراب شد
درسکوت اعراب راجور و جراست
قلب لبنان زخمی ازاین خنجرهاست
شروه های اشک و واویلاست این
جنگ اسرائیل و امریکاست این
اشک.امشب نوحه را آغازکرد
زخم های قلب من لب بازکرد
شمع اشکم روی گونه روشن است
انفجارعشق درخون من است
خون:ابوذر.عشق :سلمان.گشته است
زخم همزادمسلمان گشته است
ای اباذرتومسلمان نیستی
توابوسیمی وسلمان نیستی
هرکه راعشق است بی تابی گرفت
شیعه درخون.عطروشادابی گرفت
خون چکیدآنقدرتاآهنگ شد
زخم های شیعه رنگارنگ شد
برکتاب قرن این ظلم سترگ
نام اسلام است.مظلوم بزرگ
واضح است وحاجت اعلام نیست
امت واحد به جزاسلام نیست
غرق ماتم.غرق درغم خیس خون
امت واحدعزادارد کنون
کابل وغزه.اروپاوعرب
امت واحد ندارد شرق و غرب
روبه سوی صبح ازشب بازگرد
کفربگذاروبه مذهب بازگرد
درک کن اشغال نافرجام را
درفلسطین قدرت اسلام را
هرزه را در هیبت شرزه نگر
ثلمه اسلام در غزه نگر
غرب درغزه جنایت میکند
شرق با قدرت حمایت میکند
ای جهان بنگرغم ایام را
رنج مظلومیت اسلام را
سهم غزه جنگ و ویرانی شده ست
جرم این مردم مسلمانی شده ست
این رم خوک است.این خرناس گرگ
یارصهیون است.شیطان بزرگ
قتل عام بیگناهان رسم شد
پیکرغزه سراسرزخم شد
غزه ازیغماویورش خسته است
غرش رگبارها پیوسته است
بدترین تصویرمرگ است وجنون
شهرهای سوخته در دود وخون
می پرد درآسمان در عرش راه
اشک های مردمان بی پناه
این جنایت نیست.اوج خفتی ست
انتهای پستی وبی عفتی ست
غرب بی فرهنگ در خونسردی است
عاقبت مدفن ما دشت بلا خواهد شد
قبله سوم ما کرببلا خواهد شد
انتظار بدون ترک گنه بی معناست... ( مناجات .. کربلایی عباس احمدی )
گوهر آل رسولی به جهان نور دو عینی ... (واحد امام باقر ع کربلایی عباس احمدی)
اللهم عجل لولیک الفرج ... ( شور کربلایی عباس احمدی)
من ربابم ادیمی قاره علملرده یازون ... (شور کربلایی عباس احمدی)
تاحسین است چه حاجت به عطای دگران ... ( مقدمه کربلایی عباس احمدی)
بیاد سید جواد ذاکر ... (شور کربلایی عباس احمدی)
رضا غریب الغربا رضا معین الضعفا... ( واحد ترکی.. کربلایی عباس احمدی)
منا جات با امام رضا ع ... ( کربلایی عباس احمدی)
اوخلاندی بالام یاتما هرای قارداش ابولفضل ... ( واحد کربلایی عباس احمدی)
من ریزه خوار خوان توام یابن الفاطمه ... ( امام باقر ع ... کربلایی عباس احمدی)
در میان قنوت چشمانم
عکس یک قبر خاکی افتاده
سنگ غربت شکسته بغضم را
دیده ام صبر خود ز کف داده
کاروان دل شکسته ی من
رهسپار بقیع ویران ست
زائرم، زائر امامی که -
از غمش سینه بیت الاحزان ست
با سلامی به محضرت آقا
پر کشیدم شبیه بال نسیم
السلام علیک یابن شهید
السلام علیک یابن کریم
آسمان کبود چشمانم
باز امشب بهانه می گیرد
در جوار مزار خاکیتان
مرغ دل آشیانه می گیرد
روز و شب دارم این نوا آقا
از چه بی بارگاه گردیدی
با هزاران مُرید درگاهت
از چه رو بی پناه گردیدی
ای امامی که غربت ارث شماست
شعله می بارد از گلستانت
زهر کینه چه بر سرت آورد
پدر و مادرم به قربانت
گر چه از زهر کینه می سوزی
شعله های غم تو دیرینه ست
قدر کرب و بلا، بلا داری
این همان راز آه آیینه ست
خاطرات درون ذهنت را
نیمه شب ها مرور می کردی
یاد غم های روز عاشورا
پلک خود را نمور می کردی
دیده ای در سنین کودکی ات
بین گودال، جسم بی سر را
چه کشیدی در آن غروب غریب
تا شنیدی صدای مادر را
ضرب سیلی و صورت نیلی
ظلم های امیّه را خواندی
زیر لب با نوای جانسوزت
روضه های رقیّه را خواندی
لا به لای صدای تیر و کمان
ناله های رباب می آمد
چه بلایی سر علی آمد
که حسین با شتاب می آمد
مشک سقّا و اشک اهل حرم
گویی از حلقه اش نگین افتاد
لحظه ها لحظه های غارت شد
تا که عباس بر زمین افتاد
شاعر: محمد فردوسی

ای یادگار تیره ی مردان راستین
ای شاه بیت پنجم غمنامه ی امین
پروردگار درد، خداوند اشک و آه
ای ماهِ خاک خورده تنِ آسمان نشین
گشتی بهانه ای و خدا عِلم آفرید
میراث دار علم خداوند عالمین
ای آفتاب، رشحه ای از روشنای تو
وِی ماهتاب در به درت در حجاز و چین
کاش از سرادقات جمال تو می گرفت
نوری دل سیاهِ سیه کارِ آهنین
لب باز کن که تشنه ی غم نامه خوانی ام
بکشا گره ز کار غزل های آتشین
آغاز کن چکامه ی یک دشت بی کسی
فریاد کن عروج تپش نامه ای حزین
هفتاد و دو سرود شکسته به روی خاک
یا ناله های قافله سالار بی معین
از دست آب آور نومید تشنه لب
از طفل خاک خورده ی بی شیر نازنین
تصویرکن که خون شود از وصفت آسمان
آن آتش فتاده به دامان و آستین
غوغای غارت و نَفَس خسته ی امام
فریاد الغیاث حرم از شرار کین
از آن سری که بر سر سرنیزه شد بلند
از خون تازه ای که روان بود از وتین
از دست های بسته و از دست های باز
از چهره ی گشاده و از چشم... «نقطه چین»
آیینه ای که از هدف سنگ ها شکست
خورشید خون گرفته که افتاد بر زمین
زندان کودکان بلادیده وصف کن
آغوش نیمه جان تو و دختری حزین
آن دختری که کُنج خرابه ز دست رفت
تنها به عشق پادشه عشق آفرین
برگشتن تو از سفر شام معجزه ست
ای یادگار قافله ی زخم گین دین
با یاد دختری که به خاک خرابه خُفت
خاکی ست قبر خاکی ات ای ماه پنجمین
در سینه ی تو دفن شده روضه های باز
تو امتداد روضه ی ناخوانده ای؛ همین
شاعر: حامد اهور
بین نماز ، وقت دعا گریه می کنی
با هر بهانه در همه جا گریه می کنی
در التهاب آهِ خودت آب می شوی
می سوزی و بدون صدا گریه می کنی
هر چند زهر قلب تو را پاره پاره کرد
اما به یاد کرب و بلا گریه می کنی
اصلاً خود تو کرب و بلای مجسّمی
وقتی برای خون خدا گریه می کنی
آب خوش از گلوی تو پایین نمی رود
با ناله های وا عطشا گریه می کنی
با یاد روزهای اسارت چه می کشی ؟
هر شب بدون چون و چرا گریه می کنی
با یاد زلفِ خونی سرهای نی سوار
هر صبح با نسیم صبا گریه می کنی
بـه سر مـی پـرورانم من هوای حضرت بـاقر (ع) |
| بـه دل باشد مرا شوق لقای حضرت باقر (ع) |
| زعشقش جان من بر لب رسیده کس نمی دانـد |
| کـه نبود چاره ساز من سوای حضرت باقر (ع) |
| به گوشم هاتف غیبی سرود این نکته را دیشب |
| که باشد رخش دانش زیر پای حضرت باقر (ع) |
| بـه رستـاخیز گر خواهی نجات از گرمی محشر |
| بــرو در سایــه ظــل همــای حضرت باقر (ع) |
| خـرد عــاجز بــود ز اوصاف بــی پایان آن سـرور |
| کمیت لفظ لنگ است از ثنای حضرت باقر (ع) |
| جـــلـــال و شــان و قــدر آن امــام پــاکبازان را |
| نمی داند کسی غیر از خدای حضرت باقر (ع) |
| «رضایی» ایـــستــاده بـــر در دولت سرای او |
| چــو سائـل مـنتظر بهر عطای حضرت باقر (ع) |
تنها تر ین غر یب دیار مد ینه بود
او مرد علم و زهد و وقار و سکینه بود
صد باب علم از کلماتش گشوده شد
در بین عالمان به خدا بی قرینه بود
این خا نواده نسل نجات و هدایتند
او نا خدای پنجمی این سفینه بود
نا ن آور همیشة هر کو دک یتیم
بر شانه های خستة او جای پینه بود
آتش گرفته باغ دلش از شراره ای
سهم امام خستة ما زهر کینه بود
همواره آسمان دلش رنگ لاله داشت
هفتاد و چند داغ شقایق به سینه بود
دشت نگاه او پُرِ گلهای اشک بود
یاد آور حکایت سقا و مشک بود
برگرفته از وبلاگ کاروان
دلی كه خانه مولا شود حرم گردد
كز احترام علی كعبه محترم گردد
من از شكستن دیوار كعبه دانستم
كه هر كجا كه علی پا نهد حرم گردد
هنوز روز خوش دشمن است تا آن روز
كه ذوالفقار زبان علی دو دم گردد
دلی كه جام بلا را كشیده تا خط جور
چه احتیاج كه دنبال جام جم گردد
قبول خاطر خون خدا شدن شرط است
نه هر كه مرثیهای ساخت محتشم گردد
عزای ماست كه هر سال میشود تكرار
وگرنه حیف محرم كه خرج غم گردد
نه هر كه كشته شود میتوان شهیدش گفت
نه هر سری كه به نی میرود علم گردد
حدیث عشق و وفا ناسروده میماند
مگر كه دست علمدار ما قلم گردد
هنوز شعلهور از خیمههای عاشوراست
ز شور شیونی دل مباد كم گردد
از بلند از حلق آویزها
قلبهای مانده در دهلیزها
بذرهایی ناشناس و گول و گند
از میان خاک و خون قد میکشند
بعضی از آنها که خون نوشیدهاند
ارث جنگ عشق را پوشیدهاند
عدهای حسن القضاء را دیده اند
عدهای را بنزها بلعیده اند
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجیها بسیجی تر شدند
ای بی جان ها! دلم را بشنوید
اندکی از حاصلم را بشنوید
توچه میدانی تگرگ و برگ را
غرق خون خویش، رقص مرگ را
تو چه میدانی که رمل و ماسه چیست
بین ابروها رد قناسه چیست
تو چه میدانی سقوط “پاوه” را
“عاصمی” را “باکری” را “کاوه” را
هیچ می دانی”مریوان” چیست؟ هان!
هیچ میدانی که “چمران” کیست؟ هان!
هیچ میدانی بسیجی سر جداست؟
هیچ میدانی “دو عیجی” در کجاست؟
این صدای بوستانی پرپر است
این زبان سرخ نسلی بی سر است
با همانهایم که در دین غش زدند
ریشه اسلام را آتش زدند
پای خندقها احد را ساختند
خون فروشی کرده خود را ساختند
زندههای کمتر از مردارها
با شما هستم، غنیمت خوارها
بذر هفتاد و دو آفت در شما
بردگان سکه! لعنت بر شما
باز دنیا کاسه خمر شماست
باز هم شیطان اولی الامر شماست
با همانهایم که بعد از آن ولی
شوکران کردند در کام علی
باز آیا استخوانی در گلوست؟
باز آیا خار در چشمان اوست؟
ای شکوه رفته امشب بازگرد!
این سکوت مرده را درهم نورد
از نسیم شادی یاران بگو
از “شکست حصر آبادان” بگو!
از شکستن از گسستن از یقین
از شکوه فتح در “فتح المبین”
از “شلمچه”، “فاو” از “بستان” بگو!
از شکوه رفته! از “مهران” بگو!
از همانهایی که سر بر در زدند
روی فرش خون خود پرپر زدند
شب شکاران سحر اندوخته
از پرستوهای در خود سوخته
زان همه گلها که می بردی بگو!
از “بقایی” از “بروجردی” بگو!
پهلوانانی که سهرابی شدند
از پلنگانی که مهتابی شدند
عشق بود و داغ بود و سوز بود
آه! گویی این همه دیروز بود
اینک اما در نگاهی راز نیست
تیردان پرتیر و تیرانداز نیست
نسل های جاودان فانی شدند
شعرها هم آنچه می دانی شدند
روزگاران عجیبی آمدند
نسل های نانجیبی آمدند
ابتدا احساس هامان ترد بود
ابتدا اندوهامان خرد بود
رفته رفته خنده ها زاری شدند
زخم هامان کم کمک کاری شدند
خواب دیدم دیو بیعار کبود
در مسیل آرزوها خفته بود
خواب دیدم برفها باقی شدند
لحظههای مرده ام ساقی شدند
ای شهیدان! دردها برگشته اند
روزهامان را به شب آغشتهاند
فصل هامان گونهای دیگر شدند
چشمهامان مست و جادوگر شدند
روحهامان سخت و تن آلودهاند
آسمانهامان لجن آلودهاند
هفته ها در هفته ها گم میشوند
وهمها فردای مردم میشوند
فانیان وادی بی سنگری!
تیغ ها مانده در آهنگری
حاصل آغازها پایان شده است؟
میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟
شعله ها! سردیم ما، سردیم ما
رخصتی، شاید که برگردیم ما
“یسطرون” هم رفت و ما نون ماندهایم
بعد لیلا باز مجنون ماندهایم
بحر مرداب است بی امواج،آی !
عشق یک شوخی است بی حلاج، آی!
یک نفر از خویش دلگیر است باز
یک نفر بغضش گلوگیر است باز
زخمیام، اما نمک… بی فایده است
درد دارم، نی لبک… بی فایده است
عاقبت آب از سر نوحم گذشت
لشگر چنگیز از روحم گذشت
شعر: محمدحسین جعفریان
مناجات با خدا
الهی و ربی من لی غیرک *** الهی و ربی من لی غیرک
خدایا به اسم یا غفارت *** نظر کن به عبد گرفتارت
به ذکرت به جودت میخوانمت *** که مهمان شده شب زنده دارت
به آوای عظم سلطانک*** الهی و ربی من لی غیرک
خدایا تو هستی تنها یارم *** به خاک درت سر می گذارم
تویی تو تمام امید من *** به جز تو پناهی را ندارم
منم خاک و تو تعلی مکانک*** الهی و ربی من لی غیرک
چه غمها زدودی از دل من *** گشودی گره از مشکل من
بلا را گرفتی از جان و دل *** وِلا را سرشتی با گِل من
به والایی ظهر امرُک *** الهی و ربی من لی غیرک
من و بی فایی با مهربان *** تو و همنوایی با همزبان
منو بی حیایی در معاصی *** تو و آشنایی با پشیمان
تویی صاحب خفیَ مکرُک *** الهی و ربی من لی غیرک
منو کوه عصیان یارب العفو *** تویی ماه غفران یا رب العفو
منو درد نسیان از رحمتت *** . . . یا رب العفو
پناه بر تو از غلب قهرُک *** الهی و ربی من لی غیرک
من عبد گنهکار تو بخشنده *** دست خطاکار تو زیبنده
خجالت کشم از لحظه ای که *** تو هستی به جای من شرمنده
به هنگام وجبت قرتک *** الهی و ربی من لی غیرک
اگر تو نبخشی خطایم را *** صدا می کنم من آقایم را
به قدری بگویم حسین حسین *** که سازی اجابت دعایم را
به اسمی که شد فیه قبائک *** الهی و ربی من لی غیرک
من آن ریزه خوار کوثریَم *** گدای عطای حیدریَم
به پایین پای آقا سوگند *** که عمری علیِ اکبریَم
بهشت امیرت قد عطیتُک *** الهی و ربی من لی غیرک