بدون شرح

عشق كربلا

عشق كربلا

اگر كه دل شكسته اى حسين را صدا بزن
وگر ملول و خسته اى حسين را صدا بزن
در اين بهار معرفت پرستوى بهارىام
اگر چه پر شكسته اى حسين را صدا بزن
سحر شد و سپيده زد چرا تو همچو مرغ شب
لب از ترانه بسته اى حسين را صدا بزن
تو سر به زانوى غمى زشرم كرده هاى خود
چرا غمين نشسته اى حسين را صدا بزن
اگر به باغ آرزو به عشق كربلاى او
دل از همه گسسته اى حسين را صدا بزن

(محمد جواد غفورزاده) (عشق)

ماه درخشان

خوشا جانى كه جانانش حسين است
خوشا دردى كه درمانش حسين است
بود فرمانرواى كشور دل
خوشا ملكى كه سلطانش حسين است
به چرخ دين نجوم بيشماريست
ولى ماه درخشانش حسين است
به نامش دفتر توحيد مفتوح
خوش آن دفتر كه عنوانش حسين است
حسن جان عزيز مصطفى بود
ولى آرامش جانش حسين است
چه صحرائى است يا رب وادى عشق
كه تنها مرد ميدانش حسين است

سيد رضا مويد

 

زبانحال حضرت زينب(س) در قتلگاه

گلى گم كرده ام مى جويم او را
بهر گل مى رسم مى بويم او را
گل من يك نشانى در بدن داشت
يكى پيراهن كهنه به تن داشت
اگر پيدا كنم زيبا گلم را
به آب ديدگان مى شويم او را
گل گم كرده ات خواهر منم من
سرور سينه ات خواهر منم من
نشانى را كه گفتى جان خواهر
كه دارد در بدن خواهر منم من
در آندم زينب غم ديده ى زار
روان اشك از دو چشمان گهربار
شتابان رفت و آن محزون نالان
بسوى قتلگه با حال افگار
صداى آشنائى آمدش گوش
كه شد از كف برونش طاقت و هوش
بسوى آن صدا شد زار و نالان
گل خود را بديد و كرد افغان

زبانحال حضرت زينب(س)

هرگز كسى چون من تن بى سر نبوسيد
بوسيدم آن جايى كه پيغمبر نبوسيد
حيدر نبوسيد, زهرا نبوسيد
حتى نسيم صحرا نبوسيد
وقتى كه در درياى خون زينب شنا كرد
لب را به رگ هاى برادر آشنا كرد
گفت اى برادر كو رإس پاكت
بينم چسان من, غلطان بخاكت
اين سر كه ريزد از لبش شهد حلاوت
فردا به نوك نى كند قرآن تلاوت
با اين كه اين سر, مشكوه نور است
مهمان سرايش, كنج تنور است

(محمد جواد شفق)

سينه زنى شام غريبان

شب غريبان سحر ندارد (2)
سكينه امشب پدر ندارد
غريب حسين جان, غريب حسين جان
غريب حسين جان, غريب حسين جان
بهار زينب خزان ز آه است (2)
گهى دو چشمش به نور ماه است
گهى نگاهش به قتلگاه است
غريب حسين جان, غريب حسين جان(2)
نسيم صحرا شده معطر (2)
ز عطر روى على اكبر
كجاست عمه, كجاست مادر
غريب حسين جان, غريب حسين جان (2)
بگو خلايق ز غم خروشند (2)
بگو به اطفال لبن ننوشند
بگو به سادات كفن نپوشند(2)
غريب حسين جان, غريب حسين جان(2)
كبوتران را ز لانه بردند
زوادى خون نشانه بردند
رباب دلخون پسر ندارد
غريب حسين جان, غريب حسين جان

در ميان دشمن

اى خدا شب شده و من چه كنم؟
يكتن و اين همه دشمن چه كنم؟
اهل كوفه همه پيمان شكنند
خوب نمك خوار و نمكدان شكنند
صبح با من همگى پيوستند
شب در خانه برويم بستند
صبح من شمع و همه پروانه
شب بيگانه تر از بيگانه
صبح بر دامن من چنگ زدند
شام از بام مرا سنگ زدند
طوعه امشب تو مرا خانه بده
مرغ بر بسته ام و لانه بده

(على انسانى)

گل هاى نبوت

خودم ديدم كه صحرا لاله گون بود
زمين از خون ياران غرق خون بود
خودم ديدم فضاى آسمانها
پر انا اليه راجعون بود
خودم ديدم كه نور چشم زهرا
جراحات تنش از حد فزون بود
خودم ديدم كه بر هر برگ لاله
نوشته اين سخن با خطا خون بود
گلى گم كرده ام مى جويم او را
به هر گل مى رسم مى بويم او را
اگر چه در كنار نهر علقم
ز گريه منع كردم خواهرم را
خودم ديدم كه زهرا ناله مى كرد
خودم ديدم سرشك مادرم را
مكن منعم اگر با اينهمه داغ
زنم بر چوبه ى محمل سرم را
گلى گم كرده ام مى جويم او را
به هر گل مى رسم مى بويم او را
خودم ديدم كه دل ها مرده بودند
خودم ديدم همه افسرده بودند
خودم ديدم كبوترهاى معصوم
همه سر زير پرها برده بودند
خودم ديدم كه گل هاى نبوت
زبى آبى همه پژمرده بودند
همان جايى كه فرزندان زهرا
بجرم عشق سيلى خورده بودند
گلى كم كرده ام مى جويم او را
به هر گل مى رسم مى بويم او را
خودم ديدم زمين درياى خون بود
خودم ديدم كه عالم لاله گون است
خودم ديدم گلوى اصغرم را
خودم در بر كشيدم اكبرم را
خودم ديدم حسينم تشنه جان داد
چه جانى برلب آب روان داد
خودم ديدم كنار نعش اكبر
حسينم مى زد و بر سينه و سر
خودم ديدم زبالاى بلندى
كه محبوب خدا را سر بريدن
خودم ديدم طناب ظلم بستن
به دست و بازوى آن شير زنها
ميان اينهمه گلگون كفن ها
كنون من مانده ام تنهاى تنها
كنار قتلگه آمد به يادم
كه بى خود گشتم و از پا فتادم
به رگ هاى برادر بوسه دادم
به جاى مادرم زهرا حسينم

منم گداى زينب(س)

اين دل هماره دارد حال و هواى زينب
امروز دلم گرفته از غصه هاى زينب
از بين آتش و دود آيد صداى زينب
منم گداى زنيب, جانم فداى زينب
از كربلا به كوفه, از شهر كوفه تا شام
بگذشت تازيانه پا جاى پاى زينب
جانم فداى زينب, من خاك پاى زينب
منم گداى زينب, جانم فداى زينب
پيراهن حسينش از او جدا مسازيد
اين تحفه يادگارى مانده براى زينب
جانم فداى زينب, من خاك پاى زينب
منم گداى زينب, جانم فداى زينب

دل خونين

ديده بگشا كه طبيبت سر بالين آمد
ديده بگشا كه حسين با دل خونين آمد
ديده بر هم منه اى سر و بخون غلطيده
تا نگويند حسين داغ برادر ديده
ديده بگشا كه طفلان همه غوغا دارند
جرعه ى آب روان از تو تمنا دارند

امام حسين(ع) كنار بدن على اكبر(ع)

مى زند نيش, سكوتت به دل من, پسرم
لب گشا كشت مرا خنده ى دشمن, پسرم
چشم خون واكن و يك بار دگر حرف بزن
از لب تشنه و سنگينى آهن, پسرم
بى تو از ديده ى من قوه ى بينايى رفت
در عوض ديده ى دشمن شده روشن, پسرم
داغ مرگ پسرش را به دلش بگذارند
آن كه بگذاشته داغت بدل من, پسرم
پاره هاى تنت افتاده, به هر سو گوئى
برگ گل ريخته در دامن گلشن, پسرم
كس نديده است كه از تيغ هزاران جلاد
اينهمه زخم رسد بر سر يك تن, پسرم
تو ذبيح منى و من تن صد چاك تو را
هديه دادم به ره خالق ذوالمن, پسرم
نتوان گفت كه از داغ تو بر من چه گذشت
هيچ كس را نبود تاب شنيدن, پسرم
بوده حرف دل من بر لب ميثم ز آنرو
سيل خون ريخته از ديده بدامن, پسرم

(غلامرضا سازگار) (ميثم)

سپهر كرم, عباس

اى سپهر كرم و جود و سخا يا عباس
اى محيط ادب و مهر و وفا يا عباس
اى حمايتگر قرآن كه تو را رهبر دين
داده فرماندهى كل قوا يا عباس
اى فرات از تو خجل, اى تو خجل از زينب
به روان همه بخشيده صفا يا عباس
گر نيامد به كنار بدنت ام بنين
ديده بگشا و ببين فاطمه را يا عباس
دست تو دست خدا بود كه در گهواره
بوسه مى داد بر آن شير خدا يا عباس
اين عجب نيست كه زهرا به كنار بدنت
سر دهد زمزمه ى وا ولدا يا عباس
اين توئى با بدن غرق بخون روى زمين
يا على در دل محراب دعا يا عباس
در جزا فاطمه آرد به شفاعت همراه
بر نجات همه در روز جزا يا عباس

لعل عطشان

اصغرم پر پر چرا بر دستم اينسان مى زنى
بوسه از فرط عطش بر نوك پيكان مى زنى
من ترا آورده بودم تا كه سيرابت كنم
ديدمت خشكيده لب بر لعل عطشان مى زنى
چون نظر بر من نمودى اى پدر دريافتم
با نگاهت حرف از رفتن به ميدان مى زنى
گر زتير حرمله حلق تو خون آلوده شد
با نگاهت حرف هايى چون بزرگان مى زنى

على اصغر(ع)

آمدى اى تير شادابم كنى
آمدى قربانى بابم كنى
ديدمت از دور مىآئى ولى
بود در قلبم هراسى منجلى
بود اين ترس دل شيداى من
كه هدف باشد تو را باباى من
خواستم آن لحظه از شاه نجف
يا على گردد على اصغر هدف
خوش نشستى بر گلوى خشك من
ريزد اشك خون به روى خشك من
اى فداى غنچه لب هايت على
انبيإ, محو تماشايت على
يا على اصغر فداى خنده ات
من شدم بابا دگر شرمنده ات

قباله ى فدك

سه ساله دختر كه كتك ندارد
او كه قباله ى فدك ندارد
موهاى او سپيد شدن ندارد
سه ساله كه شهيد شدن ندارد
بچه كوچك تازيانه نمى خاد
كشيدن وحشيانه نمى خاد
سرزده از موى سرم سپيده
يك تار موهايم و كس نديده
دختر كوچك تماشا ندار
گرچه همه گويند بابا ندار
زخم دل عمه ى من نمك خورد
هزار دفعه, بجاى ما كتك خورد
چرا نماز و, مى خواند نشسته
مگر كه پهلوى آنهم شكسته
اشك يتيم دشمن و, مى لرزاند
گريه ى او دشمن و, مى ترساند
قيام من تكميل كربلا شد
چهره ى دشمن تو بر ملا شد

بلبل سوخته

آن بلبلم كه سوخته شد آشيانه ام
صياد سنگدل زده آتش به خانه ام
بال و پرم زسنگ حوادث شكسته شد
از بس كه شمر شوم زده تازيانه ام
چون شمع آب شد تنم از بس گريستم
ترسم كه سيل اشك كند سر به نيستم
زان ساعتى كه رفتى و ديگر نديدمت
جوياى گنج بودم و, ويران نشين شدم
دستم نمى رسيد ببوسم ترا زنى
از دور گرد خرمن تو خوشه چين شدم
ويرانه, داغ, زخم زبان, طعنه بيكسى
اين كوه را تن چون كاه چون كشم
پاى تو كو كه بر سر چشمان خود نهم
دست تو كو كه خار زپايم برون كشم

زمزمه

اباصالح التماس دعا هر كجا رفتى ياد ما هم باش
نجف رفتى كاظمين رفتى كربلا رفتى ياد ما هم باش
مدينه رفتى به پابوس قبر پيغمبر و, مادرت زهرا
به ديدار قبر مخفى از, كوچه ها رفتى ياد ما هم باشى
((اباصالح التماس دعا(2)))

زيارت نامه كه مى خوانى بر مزار آن تربت خاموش

به ديدار قبر بى شمع مجتبى رفتى ياد ما هم باش
بغل كردى قبر مادر را, جاى ما هم او را زيارت كن
به ديدار نينوا رفتى, نينوا رفتى ياد ما هم باش
((اباصالح التماس دعا(2)))

شب جمعه كربلا رفتى ياد ما هم كن چون زدى بوسه

كنار قبر ابوالفضل باوفا رفتى ياد ما هم باش
بزن بوسه جاى ما روى فرق عباس و اكبر و اصغر
كنار قبر قاسم و قبر عمه ها رفتى ياد ما هم باش
((اباصالح التماس دعا(2)))

به جاى ما هم زيارت كن عمه ات را در كنج ويرانه

براى بوسيدن آن در دانه ها رفتى ياد ما هم باش
نماز حاجت كه مى خوانى از براى فرج مسجد كوفه
دعا كردى از براى فرج التماس دعا ياد ما هم باش
شدى محرم در مراسم حج, يا منى رفتى ياد ما هم باش
به هر جا رفتى برو مهدى هر كجا رفتى ياد ما هم باش
((اباصالح التماس دعا(2)))

1.  مجموعه ى اشعار از كتاب ((گلچين احمدى)) ج 1 و 2 انتخاب گرديده است.

با عشق علي هر كه سر و كار ندارد

با عشق علي هر كه سر و كار ندارد
خشكيده نهالي است پر و بار ندارد
از آتش دوزخ نهراسيم كه آتش
هرگز به محبان علي كار ندارد

کربلا گفتم کران را گوش نيست

کربلا گفتم کران را گوش نيست
ور نه از غم بلبلي خاموش نيست
بلبلان چهچه ز ماتم مي زنند
روز و شب از کربلا دم مي زنند
هر نظر بر غنچه اي تر مي کنند
يادي از غوغاي اصغر مي کنند
گفت بابا بي برادر مانده اي؟
بي کس و بي يار و ياور مانده اي؟
گر تو تنهائي بگو من کيستم؟
اصغرم اما نه، اصغر نيستم!
خيز و اسماعيل را آماده کن
سجده شکري بر اين سجاده کن
اي پدر حرف مرا در گوش گير
خيز و اين قنداقه در آغوش گير
خيز و با تعجيل ميدانم ببر
بر سر نعش شهيدانم ببر
تشنه ام اما نه بر آب فرات
آب مي خواهم ولي آب حيات
آب در دست کمان دشمن است
تير آن نامرد احياء من است
آتش اقيانوس را آواز داد
آخرين ققنوس را پرواز داد
خون اصغر آسمان را سير کرد
خواب زينب را چه خوش تعبير کرد

شاعر: شادروان محمد رضا آقاسی

دوست دارم که به درگاه خدا گريه کنم

دوست دارم که به درگاه خدا گريه کنم
دست بر دارم و با حال دعا گريه کنم
در شب قدر نکردم عمل مقبولي
حال بنشينم و بر جرم و خطا گريه کنم
عرفه آمد و محزون وخجالت زده ام
دوست دارم که به مانند گدا گريه کنم
دادم از دست اگر ليله ي قدر رمضان
حال با سوز دل و آه و نوا گريه کنم
شب عيد آمد و عيدي ز خدا مي خواهم
دوست دارم ز سر صدق و صفا گريه کنم
شب عيد است و شب عفو و شب جود و عطا
تا که عيدي کند آن دوست عطا گريه کنم
سرزمين عرفات و شب مشعر چه خوش است
در غم مزدلف و خيف و منا گريه کنم
دردها امشب و امروز دوا مي گردد
تا شود درد من امروز دوا گريه کنم
چشم خود دوخته ام بر شب و روز عرفه
تا شود حاجتم امروز روا گريه کنم
نظر اول کند ا... به زوار حسين
دوست دارم که به آهنگ عزا گريه کنم
بلکه بامعرفت اندر عرفه اي «عاجل»
روم اندر حرم کرببلا گريه کنم

عرفه آمد و من باز مصفا نشدم

عرفه آمد و من باز مصفا نشدم
حاجي معتکف يوسف زهرا نشدم
همه گشتند سفيد و دل من هست سياه
باز هم شکر که پيش همه رسوا نشدم
هر طبيبي که مرا ديد، نمود زود ردم
کار از کار گذشت، ليک مـــداوا نشدم
من به دنبال توأم ، يا که به دنبال خودم
هر کجا درپي خود گشتم و پـيدا نشدم
هر چه ناليدم اثر بر دل دلدار نکرد
باب ميل دل پر غصه ي مــــولا نشدم
عرفــات دل من بوي محرم دارد
چه کنم زائر آن تربت سقــــا نشدم
من چه دانم چه به روز دل ارباب گذشت
من که بي لشکر و بي ياور و تنها نشدم
من شنيدم که روي سينه ي او بنشستند
من لگد کوب سم مرکب اعـــدا نشدم
من شنيدم غم او، واي به آنکه ديده
لحظه اي مثل دل زينب کبري نشدم
من کجا مثل حسين داغ برادر ديدم؟
مثل او بر سر نعش قمــــرم تا نشدم
من از آن روز که از چشم شما افتادم 
دست و پاها زدم، افسوس دگر پانشدم

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین (ع)

کاروان در مسیر کربلا


شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین (ع)

روی دل با کاروان کربلا دارد حسین (ع)

از حریم کعبه ی جدش به اشکی شست دست

مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین

می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم

بیش از این ها حرمت کوی منا دارد حسین

پیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست

اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین

بس که محمل ها رود منزل به منزل با شتاب

کس نمی‌داند عروسی یا عزا دارد حسین

رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند

تا بجایی که کفن از بوریا دارد حسین

بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب

ورنه این بی‌حرمتی ها کی روا دارد حسین

سروران،‌پروانگان شمع رخسارش ولی

چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین

سر به تاج زین نهاده راه‌پیمای عراق

می‌نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین

او وفای عهد را با سر کند سودا ولی

خون به دل از کوفیان بی‌وفا دارد حسین

دشمنانش بی‌امان و دوستانش بی‌وفا

با کدامین سر کند مشکل دو تا دارد حسین

سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست

هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین

آب خود با دشمنان تشنه قسمت می‌کند

عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین

دشمنش هم آب می‌بندد به روی اهل بیت

داوری بین با چه قومی بی‌حیا دارد حسین

بعد از اینش صحنه‌ها و پرده‌ها اشکست و خون

دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین

ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه‌ای

گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین

دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز

با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین

شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا

جای نفرین هم بلب دیدم دعا دارد حسین

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار

کاندرین گوشه عزایی بی‌ریا دارد حسین

بااینكه روضه خوانم و میخوانم ازشما

.

بااینكه روضه خوانم و میخوانم ازشما

فهمیده ام كه هیچ نمیدانم ازشما


یا ایها العزیز ! ذلیل معاصی ام


باید ز شرم چهره بپوشانم ازشما


میترسم از رسیدن آن جمعه ای كه من


جای سلام ، روی بگردانم از شما


رویی نمانده است به چشمت نظر كنم


پس بی دلیل نیست گریزانم ازشما


من اصل انتظار تو را برده ام ز یاد


با انتظارهای فراوانم از شما


من نان به نرخ نام تو خوردم ، حلال كن


محض رضای ذائقه میخوانم از شما . . .

ما را به یک کلاف نخ آقا قبول کن

ما را به یک کلاف نخ آقا قبول کن

یـا ایّهـا العــزیز! أبانـا! قــبول کن

آهی در این بساط به غیر از امید نیست

یـا نـاامیدمــان ننـمـا یـا، قـبـول کن

از یـاد بـرده ایم شمـا را پـدر! ولی

این کودک فراری خود را قبول کن

رسم کریم نیست که گلچین کند، کریم!

مـا را سَـوا نکـرده و یک جـا قـبول کن

گر بی نوا و پست و حقیریم و رو سیاه

اما به جــان حضرت زهـرا قبـول کن

گندم که نه، مقام شما بود لاجَرَم

رمز هبوط آدم و حوّا، قـبول کن

يك شعر هيئتي تقديم به حضرت عباس)عليه السلام


من اونم كه همه عالم ميگن مجنونه عباسه

جنونه من واسه اينه كه زينب جونه عباسه

به نام نامي مهدي و چشمون قشنگ اون

همون چشمي كه روز و شب همه اش گريونه عباسه

از اين سقاخونه هايي كه گوشه گوشه ي شهره

بدونه هركي آب خورده ديگه مديونه عباسه

الا يا ايها الساقي بده دُردي ز شب باقي

كه ساقي دلم امشب رخ گلگونه عباسه

زمين آسمون با هم  به دور ماه مي چرخه

به اين معنا كه اين دنيا بلا گردونه عباسه

ميدوني پرچم آقام حسين از چه سبب سرخه

يعني اي مردم عالم حسين دلخونه عباسه

غلام رضا فاتحي-اصفهان

يا ابوالفضل:


اينان نه كه از صداي تو مي ترسند

از تازه صداي پاي تو مي ترسند

آنقدر بزرگ و هيبت الله اي كه

از دست زتن جداي تو مي ترسند

يا عباس ابن علي:

كي پشه هنر پيش عقابي ببرد

يا اينكه عقاب از او حسابي ببرد

فعلا به شما كار ندارد عباس

اينبار فقط آمده آبي ببرد

يا علي اكبر(عليه السلام):

گفتند كه اين پيمبر است آمده است

يا اينكه عليِ حيدر است آمده است

وقتي كه رجز خواند همه فهميدند

اين ابن حسين اكبر است آمده است

غلام رضا فاتحي

فرزند علي حيدر كرار ابوالفضل

 

فرزند علي حيدر كرار ابوالفضل              شمع شهدا زبده ابرار ابوالفضل

از معرفت و فضل شناساي حقيقت       و زحلم و ادب سرور اخيار ابوالفضل

اي ماه بني هاشم و مصداق فتوت           گشتي پدر فضل به ادوارابوالفضل

از همت وايمان وفداكاري و اخلاص       داري تو نشان همه احرار ابوالفضل

بردي سبق از جمله شهيدان بتجلي            بر بزمگه قرب سزاوار ابوالفضل

از دست و سروجان بگذشتي و نگشتي      از عهد و وفا در ره دادار ابوالفضل

اي همقدم ميـــــــــــــــــر ولايت بولايت    اي حامي حق در همه رفتار ابوالفضل

بودي تو مطيع حق وصالح بطريقت           سرلشكر حق مير علمدار ابوالفضل

از بهر برادر چون علي بهر پيمبر              از تيغ كجت راست بشد كار ابوالفضل

در دشت بلاخيز زتو خصم هراسان            وزهيبت تو لرزه بر اشرار ابوالفضل

ادامه نوشته

شعر محرم



هر شب که بادو دیده تر گریه می کنم

با اشک نه به خون جگر گریه می کنم

سینی به دست در به در هییتت شدیم

این ارث مادریست اگر گریه می کنیم

عمریست زیر بیرقتان پا گرفته ایم

یک قطره اشک داده و دریا گرفته ایم

شالی که بسته ایم برای عزایتان

از ریشه های چادر زهرا گرفته ایم

صاحب عزا کجاست امشب شب عزاست

با گریه بین روضه تان جا گرفته ایم

غزه

 درنوارغزه عاشورابه پاست

 

انتفاضه با محرم.محرم است

خاک غزه غرق خون وماتم است

کل یوم-کل ارض-کربلاست

درنوارغزه عاشورابه پاست

جرم ازنوع جنایت قطعی است

غزه غرق فقروفاقه قحطی است

غزه در آتش به خون غرقاب شد

ننگ و نفرت تحفه براعراب شد

درسکوت اعراب راجور و جراست

قلب لبنان زخمی ازاین خنجرهاست

شروه های اشک و واویلاست این

جنگ اسرائیل و امریکاست این

اشک.امشب نوحه را آغازکرد

زخم های قلب من لب بازکرد

شمع اشکم روی گونه روشن است

انفجارعشق درخون من است

خون:ابوذر.عشق :سلمان.گشته است

زخم همزادمسلمان گشته است

ای اباذرتومسلمان نیستی

توابوسیمی وسلمان نیستی

هرکه راعشق است بی تابی گرفت

شیعه درخون.عطروشادابی گرفت

خون چکیدآنقدرتاآهنگ شد

زخم های شیعه رنگارنگ شد

برکتاب قرن این ظلم سترگ

نام اسلام است.مظلوم بزرگ

واضح است وحاجت اعلام نیست

امت واحد به جزاسلام نیست

غرق ماتم.غرق درغم خیس خون

امت واحدعزادارد کنون

کابل وغزه.اروپاوعرب

امت واحد ندارد شرق و غرب

روبه سوی صبح ازشب بازگرد

کفربگذاروبه مذهب بازگرد

درک کن اشغال نافرجام را

درفلسطین قدرت اسلام را

هرزه را در هیبت شرزه نگر

ثلمه اسلام در غزه نگر

غرب درغزه جنایت میکند

شرق با قدرت حمایت میکند

ای جهان بنگرغم ایام را

رنج مظلومیت اسلام را

سهم غزه جنگ و ویرانی شده ست

جرم این مردم مسلمانی شده ست

این رم خوک است.این خرناس گرگ

یارصهیون است.شیطان بزرگ

قتل عام بیگناهان رسم شد

پیکرغزه سراسرزخم شد

غزه ازیغماویورش خسته است

غرش رگبارها پیوسته است

بدترین تصویرمرگ است وجنون

شهرهای سوخته در دود وخون

می پرد درآسمان در عرش راه

اشک های مردمان بی پناه

این جنایت نیست.اوج خفتی ست

انتهای پستی وبی عفتی ست

غرب بی فرهنگ در خونسردی است

علت خاموشی اش بی دردی است.

عشق حسینی



عاقبت مدفن ما دشت بلا خواهد شد

قبله سوم ما کرببلا خواهد شد

برف سهل است اگر سنگ بباردهر شب

مجلس گرم عزای تو به پا خواهد شد

دانلود مداحی ذاکر اهلبیت عباس احمدی

انتظار بدون ترک گنه بی معناست... ( مناجات .. کربلایی عباس احمدی )

 

گوهر آل رسولی به جهان نور دو عینی ... (واحد امام باقر ع کربلایی عباس احمدی)

 

اللهم عجل لولیک الفرج ... ( شور کربلایی عباس احمدی)

 

من ربابم ادیمی قاره علملرده یازون ... (شور کربلایی عباس احمدی)

 

تاحسین است چه حاجت به عطای دگران ... ( مقدمه کربلایی عباس احمدی)

 

بیاد سید جواد ذاکر ... (شور کربلایی عباس احمدی)

 

رضا غریب الغربا رضا معین الضعفا... ( واحد ترکی.. کربلایی عباس احمدی)

 

منا جات با امام رضا ع ... ( کربلایی عباس احمدی)

 

اوخلاندی بالام یاتما هرای قارداش ابولفضل ... ( واحد کربلایی عباس احمدی)

 

من ریزه خوار خوان توام یابن الفاطمه ... ( امام باقر ع ... کربلایی عباس احمدی)


امام باقر(ع)،  

گرامي وارثِ محمودِ احمد
امام باقري، نامت محمّد
فروزان اختري برتر ز انجم
تو فخر عترتي، خورشيد پنجم
امام، حجّتي، درياي علمي
كرامت گستري، زيباي حلمي
امام و حجّت اهل يقيني
فروغ آسمان، مهر زميني
گشادي بال دانش بر سر ما
گشودي راه دين در باور ما
از آن موجي كه از علم تو برخاست
شريعت زنده و اسلام برجاست
ز درياي تو خيزد موج دانش
درخشد نام تو بر اوج دانش
چشد هركس نم از درياي علمت
سر ايمان نهد بر پاي علمت
كدامين حوزه بي ابر تو بارد؟
فقاهت هرچه دارد، از تو دارد
فضيلت، جرعه نوش و مست جامت
حقيقت، سر خوشِ صهباي نامت

امام محمد باقر (ع) - چارپاره


در میان قنوت چشمانم

عکس یک قبر خاکی افتاده

سنگ غربت شکسته بغضم را

دیده ام صبر خود ز کف داده

 

کاروان دل شکسته ی من

رهسپار بقیع ویران ست

زائرم، زائر امامی که -

از غمش سینه بیت الاحزان ست

 

با سلامی به محضرت آقا

پر کشیدم شبیه بال نسیم

السلام علیک یابن شهید

السلام علیک یابن کریم

 

آسمان کبود چشمانم

باز امشب بهانه می گیرد

در جوار مزار خاکیتان

مرغ دل آشیانه می گیرد

 

روز و شب دارم این نوا آقا

از چه بی بارگاه گردیدی

با هزاران مُرید درگاهت

از چه رو بی پناه گردیدی

 

ای امامی که غربت ارث شماست

شعله می بارد از گلستانت

زهر کینه چه بر سرت آورد

پدر و مادرم به قربانت

 

گر چه از زهر کینه می سوزی

شعله های غم تو دیرینه ست

قدر کرب و بلا، بلا داری

این همان راز آه آیینه ست

 

خاطرات درون ذهنت را

نیمه شب ها مرور می کردی

یاد غم های روز عاشورا

پلک خود را نمور می کردی

 

دیده ای در سنین کودکی ات

بین گودال، جسم بی سر را

چه کشیدی در آن غروب غریب

تا شنیدی صدای مادر را

 

ضرب سیلی و صورت نیلی

ظلم های امیّه را خواندی

زیر لب با نوای جانسوزت

روضه های رقیّه را خواندی

 

لا به لای صدای تیر و کمان

ناله های رباب می آمد

چه بلایی سر علی آمد

که حسین با شتاب می آمد

 

مشک سقّا و اشک اهل حرم

گویی از حلقه اش نگین افتاد

لحظه ها لحظه های غارت شد

تا که عباس بر زمین افتاد

 

شاعر: محمد فردوسی

امام محمد باقر (ع) - قصیده


بانک اشعار اهل بیت (ع)

ای یادگار تیره ی مردان راستین

ای شاه بیت پنجم غمنامه ی امین

پروردگار درد، خداوند اشک و آه

ای ماهِ خاک خورده تنِ آسمان نشین

گشتی بهانه ای و خدا عِلم آفرید

میراث دار علم خداوند عالمین

ای آفتاب، رشحه ای از روشنای تو

وِی ماهتاب در به درت در حجاز و چین

کاش از سرادقات جمال تو می گرفت

نوری دل سیاهِ سیه کارِ آهنین

لب باز کن که تشنه ی غم نامه خوانی ام

بکشا گره ز کار غزل های آتشین

آغاز کن چکامه ی یک دشت بی کسی

فریاد کن عروج تپش نامه ای حزین

هفتاد و دو سرود شکسته به روی خاک

یا ناله های قافله سالار بی معین

از دست آب آور نومید تشنه لب

از طفل خاک خورده ی بی شیر نازنین

تصویرکن که خون شود از وصفت آسمان

آن آتش فتاده به دامان و آستین

غوغای غارت و نَفَس خسته ی امام

فریاد الغیاث حرم از شرار کین

از آن سری که بر سر سرنیزه شد بلند

از خون تازه ای که روان بود از وتین

از دست های بسته و از دست های باز

از چهره ی گشاده و از چشم... «نقطه چین»

آیینه ای که از هدف سنگ ها شکست

خورشید خون گرفته که افتاد بر زمین

زندان کودکان بلادیده وصف کن

آغوش نیمه جان تو و دختری حزین

آن دختری که کُنج خرابه ز دست رفت

تنها به عشق پادشه عشق آفرین

برگشتن تو از سفر شام معجزه ست

ای یادگار قافله ی زخم گین دین

با یاد دختری که به خاک خرابه خُفت

خاکی ست قبر خاکی ات ای ماه پنجمین

در سینه ی تو دفن شده روضه های باز

تو امتداد روضه ی ناخوانده ای؛ همین

 

شاعر: حامد اهور

بـه سر مـی پـرورانم من هوای حضرت بـاقر (ع)

بین نماز ، وقت دعا گریه می کنی

با هر بهانه در همه جا گریه می کنی

در التهاب آهِ خودت آب می شوی

می سوزی و بدون صدا گریه می کنی

هر چند زهر قلب تو را پاره پاره کرد

اما به یاد کرب و بلا گریه می کنی

اصلاً خود تو کرب و بلای مجسّمی

وقتی برای خون خدا گریه می کنی

آب خوش از گلوی تو پایین نمی رود

با ناله های وا عطشا گریه می کنی

با یاد روزهای اسارت چه می کشی ؟

هر شب بدون چون و چرا گریه می کنی

با یاد زلفِ خونی سرهای نی سوار

هر صبح با نسیم صبا گریه می کنی

 


بـه سر مـی پـرورانم من هوای حضرت بـاقر (ع)

بـه دل باشد مرا شوق لقای حضرت باقر (ع)

زعشقش جان من بر لب رسیده کس نمی دانـد

کـه نبود چاره ساز من سوای حضرت باقر (ع)

به گوشم هاتف غیبی سرود این نکته را دیشب

که باشد رخش دانش زیر پای حضرت باقر (ع)

بـه رستـاخیز گر خواهی نجات از گرمی محشر

بــرو در سایــه ظــل همــای حضرت باقر (ع)

خـرد عــاجز بــود ز اوصاف بــی پایان آن سـرور

کمیت لفظ لنگ است از ثنای حضرت باقر (ع)

جـــلـــال و شــان و قــدر آن امــام پــاکبازان را

نمی داند کسی غیر از خدای حضرت باقر (ع)

«رضایی» ایـــستــاده بـــر در دولت سرای او

چــو سائـل مـنتظر بهر عطای حضرت باقر (ع)



 

شعر شهادت امام باقر ع

تنها تر ین غر یب  دیار  مد ینه  بود

او مرد علم و زهد و وقار و سکینه بود

صد باب علم از کلماتش گشوده شد

در بین عالمان به  خدا بی قرینه بود

این خا نواده  نسل نجات و هدایتند

او نا خدای پنجمی  این  سفینه  بود

نا ن آور  همیشة  هر  کو دک  یتیم

بر شانه های خستة او جای پینه  بود

آتش گرفته باغ  دلش  از  شراره ای

سهم  امام  خستة  ما  زهر  کینه بود

همواره آسمان دلش رنگ لاله داشت

هفتاد و چند داغ  شقایق به سینه بود

دشت نگاه  او پُرِ گلهای اشک  بود

یاد آور حکایت  سقا و مشک  بود

 

 

برگرفته از وبلاگ کاروان

کیست جز زینب صفای عالمیْن

کیست؟

کیست جز زینب صفای عالمیْن

کیست چون زینب طرفدارِ‌حسین

کیست جز زینب انیسِ روحِ عشق

مرحمِ زخمِ دلِ مجروحِ عشق

کیست زینب «زینِ اب» در شأن اوست

اهل عالم جملگی را آبروست

کیست زینب کیست این جانباز عشق

او که زهرایی است مدفون در دمشق

کیست جز زینب علی را نورِ عین

کیست زینب صاحبِ قلبِ حسین

زینب است و تالی زهراست او

مایه‌ی خوشحالی زهراست او

کیست زینب آیتِ مُظهَر شده

کیست زینب لاله‌ای پرپر شده

کیست زینب راحت روحِ حسین

ناخدای کشتی نوحِ حسین

کیست زینب باغبان باغ عشق

بر دلش یک آسمان از داغِ عشق

نورِ زینب تا در این عالم دمید

گوییا شادی و غم با هم رسید

 اشعار در وصف شهدا



شعر
 با شما هستم كمتر از نامردها 
     
بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند
ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند
عده‌ای « حسن‌القضا » را دیده‌اند
عده‌ای را بنزها بلعیده‌اند
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجیها بسیجی‌تر شدند
آی، بی‌جانها ! دلم را بشنوید
اندکی از حاصلم را بشنوید
تو چه می‌دانی تگرگ و برگ را
غرق خون خویش، رقص مرگ را
تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست
بین ابروها رد قناصه چیست
تو چه می‌دانی سقوط « پاوه » را
« باکری » را « باقری » را « کاوه » را
هیچ می‌دانی « مریوان » چیست؟ هان !
هیچ می‌دانی که « چمران » کیست؟ هان !
هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست
هیچ می‌دانی « دوعیجی » در کجاست؟
این صدای بوستانی پرپر است
این زبان سرخ نسلی بی‌سر است
تو چه می‌دانی که جای ما کجاست
تو چه می‌دانی خدای ما کجاست
با همانهایم که در دین غش زدند
ریشه اسلام را آتش زدند
با همانها کز هوس آویختند
زهر در جام خمینی ریختند
پای خندقها احد را ساختند
خون‌فروشی کرده خود را ساختند
باش تا یادی از آن دیرین کنیم
تلخ آن ابریق را شیرین کنیم
با خمینی جلوه ما دیگر است
او هزاران روح در یک پیکر است
ما زشور عاشقی آکنده‌ایم
ما به گرمای خمینی زنده‌ایم
گرچه در رنجیم، در بندیم ما
زیر پای او دماوندیم ما
سینه پرآهیم، اما آهنی
نسل یوسفهای بی‌پیراهنیم
ما از این بحریم، پاروها کجاست؟ 
این نشان ! پس نوش داروها کجاست؟
ای بسیجیها زمان را باد برد
تیشه‌ها را آخرین فرهاد برد
من غرور آخرین پروانه‌ام
با تمام دردها هم خانه‌ام
ای عبور لحظه‌ها دیگر شوید !
ای تمام نخلها بی‌سر شوید !
ای غروب خاک را آموخته !
چفیه‌ها ! ای چفیه‌های سوخته !
این زمین ! ای رملها، ای ماسه‌ها
ای تگرگ تق‌تق قناصه‌ها
جمعی از ما بارها سر داده‌ایم
عده ای از ما برادر داده‌ایم
ما از آتشپاره‌ها پر ساختیم
در دهان مرگ سنگر ساختیم
زنده‌های کمتر از مردارها !
با شما هستم، غنیمت‌خوارها !
بذر هفتاد و دو آفت در شما
بردگان سکه ! لعنت بر شما
بار دنیا کاسه خمر شماست
باز هم شیطان اولی‌الامر شماست
با همانهایم که بعد از آن ولی
شوکران کردند در کام علی
باز آیا استخوانی در گلوست؟
باز آیا خار در چشمان اوست؟
ای شکوه رفته امشب بازگرد !
این سکوت مرده را در هم نورد
از نسیم شادی یاران بگو !
از « شکست حصر آبادان » بگو !
از شکستن از گسستن از یقین
از شکوه فتح در « فتح‌المبین »
از « شلمچه »، « فاو » از « بستان » بگو
ای شکوه رفته ! از « مهران » بگو !
از همانهایی کهسر بر در زدند
روی فرش خون خود پرپر زدند
پهلوانانی که سهرابی شدند
از پلنگانی که مهتابی شدند
ای جماعت ! جنگ یک آیینه است
هفته تاریخ را آدینه است
لحظه ای از این همیشه بگذرید
اندر این آیینه خود را بنگرید.

........................................

شاعر:محمد حسین جعفریان

شعر محمد علي مجاهدي + امام علی ع


دلی كه خانه مولا شود حرم گردد
كز احترام علی كعبه محترم گردد

من از شكستن دیوار كعبه دانستم
كه هر كجا كه علی پا نهد حرم گردد

هنوز روز خوش دشمن است تا آن روز
كه ذوالفقار زبان علی دو دم گردد

دلی كه جام بلا را كشیده تا خط جور
چه احتیاج كه دنبال جام جم گردد

قبول خاطر خون خدا شدن شرط است
نه هر كه مرثیه‌ای ساخت محتشم گردد

عزای ماست كه هر سال می‌شود تكرار
وگرنه حیف محرم كه خرج غم گردد

نه هر كه كشته شود می‌توان شهیدش گفت
نه هر سری كه به نی می‌رود علم گردد

حدیث عشق و وفا ناسروده می‌ماند
مگر كه دست علمدار ما قلم گردد

هنوز شعله‌ور از خیمه‌های عاشوراست
ز شور شیونی دل مباد كم گردد

متن  تیتراژ پایانی اخراجی های ۳


اینک اما عده‌ای آتش شدند
بعد کوچ کوه‌ها آرش شدند

از بلند از حلق آویزها
قلب‌های مانده در دهلیزها

بذرهایی ناشناس و گول و گند
از میان خاک و خون قد می‌کشند

بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند
ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

عده‌ای حسن القضاء را دیده اند
عده‌ای را بنزها بلعیده اند

بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجی‌ها بسیجی تر شدند

ای بی جان ها! دلم را بشنوید
اندکی از حاصلم را بشنوید

توچه می‌دانی تگرگ و برگ را
غرق خون خویش،‌ رقص مرگ را

تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست
بین ابروها رد قناسه چیست

تو چه می‌دانی سقوط “پاوه” را
“عاصمی” را “باکری” را “کاوه” ‌را

هیچ می دانی”مریوان” چیست؟‌ هان!
هیچ می‌دانی که “چمران” ‌کیست؟ هان!

هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟
هیچ می‌دانی “دو عیجی”‌ در کجاست؟

این صدای بوستانی پرپر است
این زبان سرخ نسلی بی سر است

با همان‌هایم که در دین غش زدند
ریشه اسلام را آتش زدند

پای خندق‌ها احد را ساختند
خون فروشی کرده خود را ساختند

زنده‌های کمتر از مردارها
با شما هستم، غنیمت خوارها

بذر هفتاد و دو آفت در شما
بردگان سکه! لعنت بر شما

باز دنیا کاسه خمر شماست
باز هم شیطان اولی الامر شماست

با همانهایم که بعد از آن ولی
شوکران کردند در کام علی

باز آیا استخوانی در گلوست؟
باز آیا خار در چشمان اوست؟

ای شکوه رفته امشب بازگرد!
این سکوت مرده را درهم نورد

از نسیم شادی یاران بگو
از “شکست حصر آبادان” بگو!

از شکستن از گسستن از یقین
از شکوه فتح در “فتح المبین”

از “شلمچه”، “فاو”‌ از “بستان” بگو!
از شکوه رفته! از “مهران”‌ بگو!

از همانهایی که سر بر در زدند
روی فرش خون خود پرپر زدند

شب شکاران سحر اندوخته
از پرستوهای در خود سوخته

زان همه گلها که می بردی بگو!
از “بقایی” از “بروجردی” بگو!

پهلوانانی که سهرابی شدند
از پلنگانی که مهتابی شدند

عشق بود و داغ بود و سوز بود
آه! گویی این همه دیروز بود

اینک اما در نگاهی راز نیست
تیردان پرتیر و تیرانداز نیست

نسل های جاودان فانی شدند
شعرها هم آنچه می دانی شدند

روزگاران عجیبی آمدند
نسل های نانجیبی آمدند

ابتدا احساس هامان ترد بود
ابتدا اندوهامان خرد بود

رفته رفته خنده ها زاری شدند
زخم هامان کم کمک کاری شدند

خواب دیدم دیو بی‌عار کبود
در مسیل آرزوها خفته بود

خواب دیدم برفها باقی شدند
لحظه‌های مرده ام ساقی شدند

ای شهیدان! دردها برگشته اند
روزهامان را به شب آغشته‌اند

فصل هامان گونه‌ای دیگر شدند
چشمهامان مست و جادوگر شدند

روحهامان سخت و تن آلوده‌اند
آسمانهامان لجن آلوده‌اند

هفته ها در هفته ها گم می‌شوند
وهم‌ها فردای مردم می‌شوند

فانیان وادی بی سنگری!
تیغ ها مانده در آهنگری

حاصل آغازها پایان شده است؟
میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟

شعله ها! سردیم ما، سردیم ما
رخصتی، ‌شاید که برگردیم ما

“یسطرون” ‌هم رفت و ما نون مانده‌ایم
بعد لیلا باز مجنون مانده‌ایم

بحر مرداب است بی امواج،‌آی !
عشق یک شوخی است بی حلاج، آی!

یک نفر از خویش دلگیر است باز
یک نفر بغضش گلوگیر است باز

زخمی‌ام، اما نمک… بی فایده است
درد دارم، نی لبک… بی فایده است

عاقبت آب از سر نوحم گذشت
لشگر چنگیز از روحم گذشت

شعر: محمدحسین جعفریان

مجموعه شعرهای مرحوم آغاسی




یکی گوید سراپا عیب دارم
یکی گوید زبان از غیب دارم


نمی دانم که هستم هرچه هستم
قلم چون تیغ می رقصد به دستم


نه دِئبـِل نه فَرَزدَق نه کُمِیتَم
ولیکن خاک پای اهل بیتم


الا ساقی مستان ولایت
بهار بی زمستان ولایت


از آن جامی که دادی کربلا را
بنوشان این خراب مبتلا را


چنان مستم کن از یکتا پرستی
که از آهم بسوزد ملک هستی


هزاران راز را در من نهفتی
ولی در گوش من اینگونه گفتی


زاحمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندرین یک میم غرق است


یقینا میم احمد میم مستیست
که سرمست ازجمالش چشم هستیست


زاحمد هر دو عالم آبرو یافت
دمی خندیدو هستی رنگ وبو یافت


اگر احمد نبود آدم کجابود
خدا را آیه ای محکم کجا بود


چه می پرسند کین احمد کدام است
که ذکرش لذت شُرب مدام است


همان احمدکه آوازش بهار است
دلیل خلقت لیل النهار است


همان احمد که فرزند خلیل است
قیام بت شکن هارادلیل است


همان احمدکه ستارُالعیوب است
دلیل راه و علّامُ الغیوب است


همان احمدکه جامش جام وحی است
به دستش ذوالفقار امر و نهی است


همان احمد که ختم الانبیاء شد
جناب کُنتُ کنزاً مخفیا شد


همان اوّل که اینجا آخر آمد
همان باطن که برما ظاهرآمد


همان احمد که سرمستان سرمد
بخوانندش ابوالقاسم محمّد


محمد میم و حاء و میم و دال است
تدارک بخش عدل و اعتدال است


محمد رحمةٌ للعالمین است
شرافت بخش صد روح الامین است


محمد پاک و شفاف و زلال است
که مرآت جمال ذوالجلال است


محمد تا نبوت را برانگیخت
ولایت را به کام شیعیان ریخت


ولایت بادۀ غیب و شهود است
کلید مخزن سرّ وجود است


محمد با علی روز اخوت
ولایت را گره زد بر نبوت


محمد را علی آیینه دار است
نخستین جلوه اش در ذوالفقار است


به جز دست علی مشکل گشا کیست
کلیدکُنتُ کنزاًمخفیا کیست


کسی دیگر توانایی ندارد
که زخم شیعه را مرهم گذارد


غدیر ای باده گردان ولایت
رسولان الهی مبتلایت


ندا آمد ز محراب سماوات
به گوش گوشه گیران خرابات


رسولی کز غدیر خم ننوشد
ردای سبز بعثت را نپوشد


تمام انبیاء ساغر گرفتند
شراب از ساقی کوثر گرفتند


علی ساقی رندان بلاکش
بده جامی که می سوزم در آتش


مرا آیینۀ صدق و صفا کن
تجللی گاه نور مصطفی کن
===================================================


زهره منظومه زهرا حسين 
كشته ي افتاده به صحرا حسين
دست صبا زلف تورا شانه كرد 
بر سر ني خنده مستانه كرد
كيست لب خشك ترك خورده ات 
چشمه اي از زخم نمك خورده ات
روشني خلوت شبهاي من 
بوسه بزن بر تب لبهاي من
تازغم غربت تو تب كنم 
ياد پريشاني زينب كنم
آه از آن لحظه كه بر سينه ات 
بوسه نشاندند لب تيرها
آه از آن لحظه كه بر پيكرت 
زخم كشيدند به شمشيرها
آه از آن لحظه كه اصغر شكفت 
در هدف چشم كمانگيرها
آه از آن لحظه كه سجاد شد 
هم نفس ناله زنجيرها
قم به حج رفته به حج رفته اند 
بي تو در اين واديه كج رفته اند
كعبه تويي كعبه بجز سنگ نيست 
آينه اي مثل تو بيرنگ نيست
آينه رهگزر صوفيان 
سنگ نصيب گذر كوفيان
كوفه دم از مهر و وفا ميزدند 
شام تورا سنگ جفا ميزدند
كوفه اگر آينه ات را شكست 
شام از اين واعقه طرفي نبست
كوفه اگر تيغ وتبرزين شود 
شام اگر يكسره آذين شود
مرگ اگر اسب مرا زين كند 
خون مرا تيغ تو تضمين كند
آتش پرديس نبرد مرا 
تيغ اجل نيز نبرد مرا
بي سر و سامان توام يا حسين 
دست به دامان توام يا حسين
جان علي سلسله بندم نكن 
گردم از خاك بلندم نكن
عاقبت اين عشق هلاكم كند 
در گذر كوي تو خاكم كند
تربت تو بوي خدا ميدهد 
بوي حضور شهدا ميدهد
ساقي لب تشنه لبي باز كن 
سفره نان و رطبي باز كن
شمعه از درد دلت باز گو 
نكته اي از نقطه آغاز گو
قوم به حج رفته چو باز آمدند 
بر سر نعشت به نماز آمدند
قوم به حج رفته تورا كشته اند 
پنجه به خوناب تو آوشته اند
سامريان شعبده بازي كنند 
نفي رسولان حجازي كنند
مشعر حق عظم منا كرده اي 
كعبه شش گوشه بنا كرده اي
تير تنت را به مصاف آمد است 
تير سرت را به طواف آمد است
كيست شفا بخش دل ريش ما 
مرحم زخم و غم و تشويش ما
كيست بجز ياد دل روي تو 
سجده به محراب دو ابروي تو
بر سر ني زلف رها كرده اي 
با جگر شيعه چه ها كرده اي 
باز كه هنگامه بر انگيختي 
بر جگر شيعه نمك ريختي
كو كفني تا كه بپوشم تنت 
تا گيرم دامنه دامنت
حج تو هر چند كه تخير داشت 
لاكن هفتاد و دو تكبير داشت
آري هفتاد و دو لبيك گو 
عظم وضو كرده به خون گلو
اينان هفتاد دو قربانييند 
كه از اسر باده تو فانييند
هم نفسان حج حسيني كنيد 
پيروي از راه خميني كنيد
حج حسيني سفري سرخ بود 
احرامش بال وپري سرخ بود 
حج حسيني سفر كربلاست 
نيت آن قربت رنج و بلاست
==================================
بادهاي هرزه در دشت و دمن پيچيده اند
خار و خس خود را به دامان چمن پيچيده اند
خواستم دروازه باغ ِ فدک را وا کند
ديدم اما باغبان را با رَسَن پيچيده اند
عندليبان ناله در کنج قفس سر مي دهند
باغ را درزوزه زاغ و زغن پيچيده اند
غنچه مردانگي نشکفته مي ماند، مگر
کسوت تهمينه را بر تهمتن پيچيده اند
آسمان آبي شد از اظهار رحمت، از چه رو
طوطيان، پرواز خود را در سخن پيچيده اند
شهريارا چارده منزل عقوبت ديده ام
چشم ما را بر در بيت الحزن پيچيده اند
شيشه جان مرا الماسها درهم شکست
نعره مستانه ام را در کفن پيچيده اند
تير، تابوت مرا فردا مشبک مي کند
نسخه مرگ مرا همچون حسن پيچيده اند
«زهر» ميداني که با پرورده زهرا چه کرد؟
لاله را در برگ سبز نسترن پيچيده اند
آهِ نِي داني چرا در نينوا گل مي کند؟
بوريا بر نعش هفتاد و دوتن پيچيده اند
===========================================
با همه‌ی لحن خوش‌آوائیم
در به‌در کوچه‌ی تنهایی‌ام
ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه‌ی تو از همه پرشورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه‌ی ما می‌شدی
مایه‌ی آسایه‌ی ما می‌شدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک‌شبه حلّال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه‌ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم، لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه‌ی جان من است
نامه‌ی تو خطّ امان من است
ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت‌زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده‌ی دیدار ما…


دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکّه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه‌ی عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه‌ی مشعر، کدام کنج منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
روا مباد که بر بنده‌ات نظر نکنی
روا مباد که ارباب جز تو بگزینم
چو رو کنی به رهت، درد و رنج نشناسیم
ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم
==================================
بسم الله الرحمن الرحیم


چیست درویشی به جز فانی شدن 
در دل گرداب طوفانی شدن
موج ورزیدن به بحر کائنات 
تشنه ماندن بر لب آب فرات
گر تو درویشی دمی اندیشه کن 
سیره ی آل علی را پیشه کن
شاهد اقبال در آغوش کیست 
کیسه ی نان و رطب بر دوش کیست
کیست آن کس کز علی یادی کند 
بر یتیمان من امدادی کند
دست گیرد کودکان درد را 
گرم سازد خانه های سرد را
ای جوانمردان جوانمردی چه شد 
شیوه ی رندی و شبگردی چه شد
شیعگی تنها نماز و روزه نیست 
آب تنها در میان کوزه نیست
کوزه را پر کن زآب معرفت 
تادراو جوشد شراب معرفت
باده ی مما رزقناهم بنوش 
ینفقون بنوش و در انفاق کوش
هم بنوش و هم بنوشان زین سبو 
لنتنالل بر حتی تنفقوا
جستجویی کن سبوی باده را 
شستشویی کن به می سجاده را
ای مسلمان زاده بعد از هر اذان 
رکعتی تنها ان الفحشا بخوان
گر نمازت ناهی از منکر شود 
از اذانت گوش شیطان کر شود
هر سحر دست نیایش باز کن 
بی خود از خود تا خدا پرواز کن
بال مرد حق بود دست دعا 
لیس للانسان الی ما سعی
حرف حق را از محقق گوش کن 
از لب قرآن ناطق گوش کن
گوش کن آواز راز شاه را 
صوت اوصی کم بتقوالله را
بعد از آن بشنو ونجمع امرکم 
تا شوی آگاه بر اسرار خم
خم تو را سرشار مستی می کند 
بی نیاز از هرچه هستی می کند
هر چه هستی جان مولا مرد باش 
گر قلندر نیستی شبگرد باش
سیر کن در کوچه های بی کسی 
دور کن از بی کسان دلواپسی
ای خروس بی محل آواز کن 
چشم خود بر بند و بالی باز کن
شد زمین لبریز مسکین و یتیم 
ما گرفتار کدامین هیاتیم
با یتیمان چاره لا تقهر بود 
پاسخ سائل فلا تنهر بود
دست بردار از تکبر وزخطا 
شیعه یعنی جود و انفاق و عطا
ای که هر دم دم زحیدر می زنید 
بر یتیمان علی سر می زنید
بر یتیمان علی پرداختن 
بهتر از هفتاد مسجد ساختن
یا علی امروز تنها مانده ایم 
در هجوم اهرمن ها مانده ایم
یا علی شام غریبان را ببین 
مردم سر در گریبان را ببین
گردش گردونه را بر هم بزن 
زخم های کهنه را مرهم بزن
مشک ها در راه سنگین می روند 
اشک ها از دیده رنگین میروند
مشکهای خسته را بر دوش گیر 
اشک ها را گرم در آغوش گیر
=========================================
آن شب که بتان نماز خواندند
ما را به حریم راز خواندند
در کف کف و بر لبانشان کف
از دلبر دلنواز خواندند
دستی به در نیاز بردیم
با غمزه خود به ناز خواندند
مطرب به ره عراق میزد
در گوشه ای از حجاز خواندند
ما شیعه ی آل مصطفی ایم
آئینه ی کربلا نمائیم
ای تشنه شهید سر بریده
دل از سر و پسر بریده
در ظهر عطش مگر چه دیدی
کس جان و جهان نظر بریدی
ای آب حیات دین احمد
ای کشتی امت محمد
تو نوح تمام ما سوائی
تاج سر عرش کبریائی
حب تو اقامه نماز است
ذکر تو همواره دلنواز است
ای ناز تو بهترین سرآغاز
چشمی به نیاز ما بیانداز
یک چشمه نگر نماز ما را
پر کن قدح نیاز ما را
چشم تو شراب خانه ی ماست
این مستی و می بهانه ی ماست
از روز ازل نیازمندیم
بر جام لب تو آزمندیم
ای لعل تو گوهر تبسم
بگشای لب از سر تبسم
ای راهنمای رهنوردان
ما را خس و خار نگردان
سوگند تو را به لن ترانی
این قافله را ز خود نرانی
تیریم که بسته بر کمانیم
لطفی که ز چله نمانیم
لنگیم که افتاده در کف تور
وز لحظه دیدن تو محسور
گفتیم که شعله شجر کو؟
گفتی که گدازه جگر کو؟
==============================================
یکی گوید سراپا عیب دارم
یکی گوید زبان از غیب دارم


نمی دانم که هستم هرچه هستم
قلم چون تیغ می رقصد به دستم


نه دِئبـِل نه فَرَزدَق نه کُمِیتَم
ولیکن خاک پای اهل بیتم


الا ساقی مستان ولایت
بهار بی زمستان ولایت


از آن جامی که دادی کربلا را
بنوشان این خراب مبتلا را


چنان مستم کن از یکتا پرستی
که از آهم بسوزد ملک هستی


هزاران راز را در من نهفتی
ولی در گوش من اینگونه گفتی


زاحمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندرین یک میم غرق است


یقینا میم احمد میم مستیست
که سرمست ازجمالش چشم هستیست


زاحمد هر دو عالم آبرو یافت
دمی خندیدو هستی رنگ وبو یافت


اگر احمد نبود آدم کجابود
خدا را آیه ای محکم کجا بود


چه می پرسند کین احمد کدام است
که ذکرش لذت شُرب مدام است


همان احمدکه آوازش بهار است
دلیل خلقت لیل النهار است


همان احمد که فرزند خلیل است
قیام بت شکن هارادلیل است


همان احمدکه ستارُالعیوب است
دلیل راه و علّامُ الغیوب است


همان احمدکه جامش جام وحی است
به دستش ذوالفقار امر و نهی است


همان احمد که ختم الانبیاء شد
جناب کُنتُ کنزاً مخفیا شد


همان اوّل که اینجا آخر آمد
همان باطن که برما ظاهرآمد


همان احمد که سرمستان سرمد
بخوانندش ابوالقاسم محمّد


محمد میم و حاء و میم و دال است
تدارک بخش عدل و اعتدال است


محمد رحمةٌ للعالمین است
شرافت بخش صد روح الامین است


محمد پاک و شفاف و زلال است
که مرآت جمال ذوالجلال است


محمد تا نبوت را برانگیخت
ولایت را به کام شیعیان ریخت


ولایت بادۀ غیب و شهود است
کلید مخزن سرّ وجود است


محمد با علی روز اخوت
ولایت را گره زد بر نبوت


محمد را علی آیینه دار است
نخستین جلوه اش در ذوالفقار است


به جز دست علی مشکل گشا کیست
کلیدکُنتُ کنزاًمخفیا کیست


کسی دیگر توانایی ندارد
که زخم شیعه را مرهم گذارد


غدیر ای باده گردان ولایت
رسولان الهی مبتلایت


ندا آمد ز محراب سماوات
به گوش گوشه گیران خرابات


رسولی کز غدیر خم ننوشد
ردای سبز بعثت را نپوشد


تمام انبیاء ساغر گرفتند
شراب از ساقی کوثر گرفتند


علی ساقی رندان بلاکش
بده جامی که می سوزم در آتش


مرا آیینۀ صدق و صفا کن
تجللی گاه نور مصطفی کن



امام مهدی عج

اللهم عجل لولیک الفرج 
 

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم؟

حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

تو مگر سایة لطفی به سروقتِ من آری 

که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم 

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم

که تو هرگز گُل من باشی و من خار تو باشم

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد

که من آن وَقع ندارم که گرفتار تو باشم

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی

مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

گُذر از دست رقیبان نتوان کرد به کُویت

مگر آن وقت که در سایة زنهار تو باشم

مردمان عاشق گفتار من ای قبلة خوبان!

چون نباشند؟ که من، عاشق دیدار تو باشم

من چه شایستة آنم که تو را خوانم و دانم

مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم



 «برقِ عشق»

دیدی ای دل که غمِ عشق دگر باره چه کرد؟

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد؟

برقی از منزل لیلی بدرخشید «سحر» 

وه که با خرمن مجنونِ دل افگار چه کرد؟

برقِ عشق، آتش غم در دلِ حافظ زد و سخوت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد؟


اللهم عجل لولیک الفرج 

زمین دلتنگ و مهدى بیقرار است‏
فلك شیدا، پریشان روزگار است‏
دلا، آدینه شد، دلبر نیامد
غروب انتظارم سرنیامد
همه دلها پر از آه و غم و درد
همه آلاله‏ها پژمرده و زرد
نفس‏ها خسته و در دل خموشند
فغانها بى‏صدا و پرخروشند
نه رنگى از عدالت، نى از صداقت‏
در و دیوار دارد نقش ظلمت‏
شده پرپر گل مهر و محبّت‏
همه دلها شده سرشا نفرت 
شده شام یتیمان، ناله و اشك‏
برد هركس به كاخ دیگرى رشك‏
شده پژمرده غنچه در چمنزار
بگشت آواره گل در كوى گلزار

نشسته دیو بر دلهاى خفته‏
همه جا بذر نومیدى شكفته‏
زده زنگارها آئین و مذهب‏
دمى، رویى ز سرور نیست یا رب‏
به اشك چشم و مهر و ماه، سوگند
به آه و ناله دلهاى دربند
اگر نرگس ز هجرت زار زار است‏
شقایق تا قیامت دغدار است‏


اللهم عجل لولیک الفرج 

امشب از مفهوم مستی جرعه‌ای سر می‌کشم

فکر دیدار تو را تا مرز باور می‌کشم

ای نگاهت سبز، ای سرچشمة آئینه‌ها

گر بیایی با تو از پاییزها پر می‌کشم

خوب من! با هم قراری داشتیم آدینه‌ها

سال‌ها طرح نمی‌آیی به دفتر می‌کشم

من به قربان قدم‌هایت، تو برگرد و ببین

جای قربانی گلویم را به خنجر می‌کشم

قصة پرواز تو در آسمان پیچیده است

باز امشب در هوایت بی‌نشان پَر می‌کشم



اللهم عجل لولیک الفرج 

گریة آسمان
ای شعر من، فدای دو چشمان خسته‌ات
ای چشم من، به پای صدای شکسته‌ات
ای آخرین حماسة بیداری صدا
وی اوّلین تصادف بیداد با خدا
چشمان مست تو به کجا می‌کِشد مرا
می‌آیی و خدای صدا می‌کُشد مرا
ای های‌های گریة مستانه‌ام بیا
وی بغض در گلو به پرستاری‌ام بیا
آغاز من بیا و مرا باز زنده کن
در این غروب سرد دلم را تو بنده کن
این را بدان که باز ستاره شکست و رفت
آمد به شوق دیدن تو مست گشت و رفت
من می‌روم ولی برای تو آشفته‌ام بدان
چون در صدای عشق تو بشکفته‌ام بدان
این را بدان که از غم تو آسمان شکافت
این نور عشق بود که بر بی‌کران بتافت
دیشب هزار بار ناله زدم آسمان گریست
از عرش تا به حرمت کون و مکان گریست
امشب به پاس گریة افلاک بازگرد
ای نازنین ستارة ادراک بازگرد
 
اللهم عجل لولیک الفرج 


شعر تنهایی

سکوت کوچه‌های تارِ جانم، گریه می‌خواهد

تمام بندبندِ استخوانم، گریه می‌خواهد

ببار ای ابر باران‌زا! میان شعرهای من

که بغض آشنای آسمانم، گریه می‌خواهد

بهاری کن مرا جانا! که من پابند پاییزم

و آهنگ غزلهای جوانم، گریه می‌خواهد

نمی‌خواهم دگر آیینه را؛ چشمان من مُردند

که در متنش نگاه ناتوانم، گریه می‌خواهد

چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی

که حتّی گریه‌های بی‌امانم، گریه می‌خواهد

فرهام شاه آبادی فراهانی


اللهم عجل لولیک الفرج 

چند رباعی

مشتاق جمال همچو ماهش، هستیم

محتاج نگاه گاهگاهش هستیم

عمری‌ست که بسته‌ایم بر روزنه‌ها

چشمی که یقین کند به راهش هستیم



اللهم عجل لولیک الفرج 

سالی گذرد بی‌تو مرا روز؛ بیا

جان سوخت، تو ـ ای شعلة جان‌سوز! ـ بیا

لبریز شده کاسة صبرم، جانا

ای از همه غایب ای دل افروز، بیا



اللهم عجل لولیک الفرج 

ما شیفتة زلف سمن سای توییم

دل دادة قامت دل آرای توییم

هرچند فسرده‌ایم در باغ حیات

دل خوش به ظهور سرو بالای توییم

محمد یوسفی مهری


اللهم عجل لولیک الفرج 

باران عشق

ای که دریا پیش پایت خاکساری می‌کند،

صبر هم در انتظارات بی‌قراری می‌کند

بی‌تو می‌خشکد لبان رود، ای باران عشق

عقد اشک و چشم را نام تو جاری می‌کند

نیست اندر سر هوای هیچ جا جز کوی تو

ناکجا آباد، آن‌جا خانه‌داری می‌کند

در تمام سال‌های دوری من از رُخَت

در حضور غیبتت دل داغداری می‌کند

ای تمام معنی یک رود، اندر یک «کویر»

گر نباشی بی‌تو خشکی حکم جاری می‌کند

محسن بدره (کویر) 


اللهم عجل لولیک الفرج  

آستان عشق

یوسف ندیده است به دنیا نظاره‌ات

کردم هزار حنجره نذر هزاره‌ات

راضی مشو که طعمة دست خزان شوم

وامی‌شود گل لب من با اشاره‌ات

حرفی برای گفتن از این دل نمانده است

جانا! کجاست در دل این شب ستاره‌ات؟

رازی است سر به مهر، دو چشم سیاه تو

دیدم به قاب دیدة تو استخاره‌ات

سر می‌نهم به پای تو در آستان عشق

من زنده‌ام به نام و نگاه دوباره‌ات

طیبه شامانی ـ تهران 


اللهم عجل لولیک الفرج 

دادخواه 
باز می آید صدای پای آه چشم ما 

صد افق راز است آن سوی نگاه چشم ما 

از نگاه آینه یک روز جاری می شوی 

تا بگیری دست های بی پناه چشم ما 

خسته ایم از این همه تصویرهای نانجیب 

چیست، آیا چیست ای آبی، گناه چشم ما؟ 

گوش کن! ندبه غریبانه شکایت می کند 

آی باران! کی می آیی دادخواه چشم ما؟ 

در هجوم رنگ های بی تپش باز آینه 

می شود سنگ صبور و سر پناه چشم ما 

هر شب آدینه، همراه توسل می رویم 

تا دیار شوق، تنها وعدگاه چشم ما 


اللهم عجل لولیک الفرج  

بهار شکفتن 
زمان نشسته کناری به انتظار شکفتن 

کجاست آن که بیاید پر از بهار شکفتن؟ 

تمام وسعت باران! زمین بدون تو پژمرد! 

جهان دوباره بروید به اعتبار شکفتن 

قیام سبز جوانه، در این زمانه گناه است

چه وقت می رسد از راه روزگار شکفتن؟ 

بیا به روح تماشا دوباره بال دگر ده 

حضور آینه ها را ببر کنار شکفتن 

تو ای شکوه حماسه بیا و معجزه ای کن 

بهار می چکد از زخم ذوالفقار شکفتن 


اللهم عجل لولیک الفرج 

آبشار عاطفه 
آقا بیا! در دست ها باز آسمان روئیده است

گلواژه سبز دعا تا کهکشان روئیده است

عطر خیال آبیت در ذهن ها جاری شده 

تصویر شوق دیدنت در چشم مان روئیده است

با تابش پنهانیت در وسعت آئینه ها 

آن سوی باور تا خدا رنگین کمان روئیده است

پژواک نام گرم تو پاییز را تبخیر کرد 

بر روی لب ها نام سبزت جاودان روئیده است

در ذهن انگشتان من بوی حضورت می وزد 

احساس درکت خوب من! تا بیکران روئیده است

از چهره آئینه ها پاییز پیری می چکد 

اما ز میلاد جهان عشقت جوان روئیده است

یکباره خیست می شوم ای آبشار عاطفه ! 

حتی غزل با نام تو سبز و روان روئیده است

قم - خدیجه پنجی «لاله » 


اللهم عجل لولیک الفرج 


گل ظهور
غم فراق تو دل را اگرچه سنگین است

فدای آن غم تلخت, چقدر شیرین است!

اگر چه نیست جفا، کار تو, نمی‌دانم

چرا مرام تو در ذره پروری این است؟

دلم ز دوری‌ات ای گل به سینه‌ام پژمرد

نوای بلبل طبعم ز غصه غمگین است

بیا بیا که ز یمن تو باغ می‌خندد

در انتظار رُخت, بی‌قرار نسرین است

بیا بیا که حضورت به گلشن دل‌ها

برای زخم گل داغدیده تسکین است

گل ظهور تو کی برگ و بار خواهد داد؟

در انتظار فرج خوشه‌های پروین است

بیا که فتنه به آفاق می‌کند بیداد

ببین که باد مخالف به پرچم دین است

همیشه منتظرت روی جاده می‌مانم

نگاه باور دل امتداد پرچین است

کاظم جیرودی


اللهم عجل لولیک الفرج  

انتظار موعود 
ببین باقی است روی لحظه هایم جای پای تو 

اگر کافر، اگر مومن، به دنبال تو می گردم 

چرا دست از سر من بر نمی دارد هوای تو 

دلیل خلقت آدم! نخواهی رفت از یادم 

خدا هم در دل من پر نخواهد کرد جای تو 

صدایم از تو خواهد بود اگر بر گردی ای موعود! 

پر از داغ شقایقهاست آوازم برای تو 

تو را من با تمام انتظارم جستجو کردم 

کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو 

نشان خانه ات را از هزاران شهر پرسیدم 

مگر آن سوتر است از این تمدن، روستای تو 

یوسفعلی میر شکاک 


اللهم عجل لولیک الفرج  


معبد دلم بی تو، ساکت است و ظلمانی

ای الهة خورشید! در شبی زمستانی

از پی‌ات روان کردم، در غروب تنهایی

ناله‌های پی در پی، گریه‌های پنهانی

لحظة رهایی ده! ای ستارة قطبی

زورق وجودم را زین محیط طوفانی

باز هم بهاری کرد آسمان چشمم را 

کوچ سبز آواز سُهره‌های زندانی

در مسیر دیدارت، ای سپیدة موعود

کوچه باغ چشمم را، کرده‌ام چراغانی

از تبار اندوهم، چون شقایق صحرا

الفتی ندارم با هر غم خیابانی


قربان ولیئی


اللهم عجل لولیک الفرج 

سلام بر نگاه تو بلند آسمانی‌ام!

که از حضیض خاک‌ها به اوج می‌کشانی‌ام

من ازتبار لحظه‌های تند سیر زندگی

تو از تبار دیگری بهار جاودانی‌ام

سراسر وجود من پُر است از صدای تو

وجود من فدای تو! بیا به میهمانی‌ام

به ذرّه ذرّه جان من، طلب زبانه می‌کشد

ولی در این حصارها، اسیر ناتوانی‌ام

رسیده‌ام به مرگ خود در این غروب واپسین

بیا به چشم من نشین تمام زندگانی‌ام

شنیده‌ام که می‌رسی، نشسته‌ام به راه تو

سلام بر نگاه تو بلند آسمانی‌ام ...




اللهم عجل لولیک الفرج   



این جشن‌ها برای من «آقا» نمی‌شود

شب با چراغ عاریه، فردا نمی‌شود

خورشیدی و نگاه مرا می‌کنی سفید

می‌خواستم ببینمت؛ امّا نمی‌شود

شمشیرتان کجاست؟ بزن گردن مرا

وقتی که کور شد گرهی، وا نمی‌شود

یوسف! به شهر بی‌هنران وجه خویش را

عرضه مکن؛ که هیچ تقاضا نمی‌شود

اینجا، همه من‌اند؛ منِ بی‌خیالِ تو

اینجا کسی برای شما، ما نمی‌شود

آقا! جسارت است؛ ولی زودتر بیا

این کارها به صبر و مدارا نمی‌شود

تا چند فرسخی خودم، ایستاده‌ام

تا مرز یأس، تا به عدم، تا «نمی‌شود»

می‌پرسم از خودم: غزلی گفته‌ای؛ ولی

با این همه ردیف، چرا با «نمی‌شود»؟


اللهم عجل لولیک الفرج 


ذات آفتاب
عیب از کجاست؟ غیبت او بی‌دلیل نیست

چون ذاتاً آفتاب، به مردم بخیل نیست

ما فرع خاک پای تو هستیم ـ ای حبیب! ـ

خاکی که سر به سجده نیارد، اصیل نیست

باید میان کوره بسوزد که گُل کند

دل تا میان شعله نیفتد، خلیل نیست

جایی که جای پای عروج محمّد(ص) است

راهی برای پر زدن جبرئیل نیست

بعد از دو نیم کردن دل، پا بر آن گذار

این سینه کمتر از وسط رود نیل نیست

رضا جعفری

 

اللهم عجل لولیک الفرج 



دلم به یاد تو امشب بهانه می‌گیرد

نشان وصل تو را عاشقانه می‌گیرد

ز خوان عشق تو ای یوسف اهورایی

کبوتر دل من آب و دانه می‌گیرد

اگر فراق تو از دیده روشنی برده است

شرار عشق تو در دل زبانه می‌گیرد

شده است ساغر جان پر ز خون دل شاید

کمان عشق تو دل را نشانه می‌‌گیرد


اللهم عجل لولیک الفرج 

ذات آفتاب
عیب از کجاست؟ غیبت او بی‌دلیل نیست

چون ذاتاً آفتاب، به مردم بخیل نیست

ما فرع خاک پای تو هستیم ـ ای حبیب! ـ

خاکی که سر به سجده نیارد، اصیل نیست

باید میان کوره بسوزد که گُل کند

دل تا میان شعله نیفتد، خلیل نیست

جایی که جای پای عروج محمّد(ص) است

راهی برای پر زدن جبرئیل نیست

بعد از دو نیم کردن دل، پا بر آن گذار

این سینه کمتر از وسط رود نیل نیست


اللهم عجل لولیک الفرج  

اشک جمعه 
او که از چشمان خیسش، اشک جاری می کند 

خوب می داند که دل را اشک، یاری می کند 

جمعه ها باز آ، ببین سیلاب چشم عاشقان 

باغ دل را اشک هاشان آبیاری می کند 

غم نباشد عاشقی را چون تهی شد جام می 

اشک با لبهای تشنه، می گساری می کند 

چشم را بگشا ببینی راز اشک و انتظار 

اشک هم با نام مولا رازداری می کند

مناجات با خدا:

مناجات با خدا

الهی و ربی من لی غیرک *** الهی و ربی من لی غیرک

خدایا به اسم یا غفارت *** نظر کن به عبد گرفتارت

به ذکرت به جودت میخوانمت *** که مهمان شده شب زنده دارت

به آوای عظم سلطانک*** الهی و ربی من لی غیرک

خدایا تو هستی تنها یارم *** به خاک درت سر می گذارم

تویی تو تمام امید من *** به جز تو پناهی را ندارم

منم خاک و تو تعلی مکانک*** الهی و ربی من لی غیرک

چه غمها زدودی از دل من *** گشودی گره از مشکل من

بلا را گرفتی از جان و دل *** وِلا را سرشتی با گِل من

به والایی ظهر امرُک *** الهی و ربی من لی غیرک

من و بی فایی با مهربان *** تو و همنوایی با همزبان

منو بی حیایی در معاصی *** تو و آشنایی با پشیمان

تویی صاحب خفیَ مکرُک *** الهی و ربی من لی غیرک

منو کوه عصیان یارب العفو *** تویی ماه غفران یا رب العفو

منو درد نسیان از رحمتت *** . . . یا رب العفو

پناه بر تو از غلب قهرُک *** الهی و ربی من لی غیرک

من عبد گنهکار تو بخشنده *** دست خطاکار تو زیبنده

خجالت کشم از لحظه ای که *** تو هستی به جای من شرمنده

به هنگام وجبت قرتک *** الهی و ربی من لی غیرک

اگر تو نبخشی خطایم را *** صدا می کنم من آقایم را

به قدری بگویم حسین حسین *** که سازی اجابت دعایم را

به اسمی که شد فیه قبائک *** الهی و ربی من لی غیرک

من آن ریزه خوار کوثریَم *** گدای عطای حیدریَم

به پایین پای آقا سوگند *** که عمری علیِ اکبریَم

بهشت امیرت قد عطیتُک *** الهی و ربی من لی غیرک

شعراز امام رضا ع


پر و پنجره


به  روی  گنبد  تو  بوسه  می زنه  خورشید
کنار  پنجره ا ت  جو و نه  می زنه  امید

نور دیده ای        تو سپیده­ای          به سیاهی دل میدی خاتمه

 پُرِ احسا سه        لبر یزِ یا سه           حر مت  مثه  دا من  علقمه

 
* یا علی بن موسی الرضا ...*

 کا شی کاریهای  حریمت  آ بی  رخساره

 یعنی  خاک  حرم  شمیم  آسمون داره

پر جبرئیل      می­بنده دخیل        تا باشه وقف برداشتن غبار

پر و پنجره     بغض و حنجره       از نگاه ما جاریه چشمه سار

* یا علی بن موسی الرضا ...*

پرچم  سبز  تو جا داره به  روی  مهتاب

داره  عطری  مثه  عقیق بیرق ارباب

 کاش هوایی شم   کربلایی شم      یا رضا بجون فرزندت جواد

تا رها می­شم    مسیحا می­شم      با  دمت کنار  پنجره  فولاد

* یا علی بن موسی الرضا ...*

شاعر : یوسف رحیمی 

***************************************************


شعر مدح درباره امام رضا (ع)


همسفر فرشته ها شدم من
زائر مشهد الرضا شدم من
 

بسکه دلم عطر اجابت گرفت
مثل قنوت ، مثل دعا شدم من

 
با دستایی که رنگ اعجاز داره
طلا نه بلکه کیمیا شدم من

 
از آب سقاخونه که چشیدم
مثه لاله عباسی وا شدم من

 
نمی دونم اینجا زائر حضرت
یا زائر خود خدا شدم من

 
تا که بگم حرف دل خستمو
با اهل دنیا همصدا شدم من

 ***************************************************

امام رضا الهی من فدات شم
فدای تک تک کبوترات شم

 
دلم دخیل پنجره فولاده
کبوتر ایوون گوهر شاده

 
خراب عشق آسمونیشم من
بهتر بگم دلم رضا آباده

 
رو ضریح قامت گلدسته هاش
سپیده دم دست نیاز باده

 
گنبد زردش همة دلایِ 
عاشق و زیر پرچمش جا داده

 
راه حاجت گرفتن از آقامون
اینجا فقط یه قسم جواده

 
دلم می خواد با اشکای زلالم
بگم مثه یه دوست صمیمی ساده

 
امام رضا الهی من فدات شم
فدای تک تک کبوترات شم

 
زمین که نه ،‌ تو آسمون هفتم ؟
نه نه ، بیا به آسمون هشتم !

 
توی حرم کنار سقا خونه
تو اون شلوغی که آدم می شه گم

 
یا تو رواقی که ضریح آقاست
که پره از تاب و تب و تلاطم

 
بخواه از آقا دلتو گم کنی
دور ضریح ، تو ازدحام مردم

 
شاید بشی کبوتری تو صحنش
تا که آقا برات بپاشه گندم

 
 با زائرای بی قرار قبرش
بگو بگو برای بار چندم

 
امام رضا الهی من فدات شم
فدای تک تک کبوترات شم

 
چقدر دلم به اسمش عادت داره
« رضا رضا » چقدر حلاوت داره

 
خدا گواست پائین پای حضرت
هزار هزار تا دل اقامت داره

 
با دیدن شکوه صحن و سراش
« و إن یکاد » جای تلاوت داره

 
برای جارو زدن رواقش
بال فرشته ها سعادت داره

 
از راه دور کبوتر دل من
دوباره حسرت زیارت داره

 
هر چی می تونی تو حرم دعا کن
دعا تو این حرم اجابت داره

 
امام رضا الهی من فدات شم
فدای تک تک کبوترات شم

***************************************************

خورشید برای احترام و پابوس
سپیده دم رد میشه از شهر طوس

 
کنار نور پر فروغ گنبد
مثل یه شمعه یا مثه یه فانوس

 
غبار چلچراغاش و می گیرند
خادما با پرِ لطیف طاووس

 
هر که نشد غبار راه حضرت
میشه تموم عمرش آه و افسوس  
پنجره فولادش دارالشفائه
هیچ کسی از اینجا نمیره مأیوس

 
صدای نقاره خونش بلنده
خاموشه هر چی کلیسا و ناقوس

 
امام رضا الهی من فدات شم
فدای تک تک کبوترات شم

 
چلچراغاش که داره رنگ الماس
پره حرم از عطر و بوی احساس

 
جوونه می زنه توی نگامون
زلال اشک مثل یه غنچة یاس

 
من نشدم اونی که تو می خواستی
ولی شما همونی که دلم خواس

 
دور و بر سقاخونه اش به قرآن
یادم میاد صفای کف العباس

 
بگیر برات کربلات و امشب
اگه جایی برات بدند همین جاس


 
بگو که هر چی هم بگی باز کمه
بگو با اشک چشم و با التماس

 
امام رضا الهی من فدات شم
فدای تک تک کبوترات شم

شاعر :یوسف رحیمی

***************************************************

دو بیتی زیبا در میلاد امام رضا (ع)


ای کـاش کـبوتر حریمـت باشم
 
                        یا هم نفس صبح و نسیمت باشم
 
از چشـم دلم بیا و بردار حـجاب
 
                        تا زائر چشـمان رحیمـت باشـم

 
صحن تو پر از تب عبوری سبز است
 
                    لبـریز تبـسم حضـوری سبز اسـت
 
مـن تـوشـة کـربلام را مـی گـیرم
 
                   از پنجره ای که غرق نوری سبز است

شاعر : یوسف رحیمی

***************************************************

سرودی زیبا در مدح حضرت علی ابن موسی الرضا (ع)


گوهر ولای تو به طینت من بود ای صنمم
ذکر خوب نام تو عبادت من بود ای صنمم
تو دلبر جانانه ، من عاشق دیوانه
تو شمع ولا و من بر گرد تو پروانه
ای حاصل من ، آن روی مهت
ای قاتل من ، تیر نگهت
امام رضا (ع) امام رضا (ع)
گره خورده این دل بر مویت 
به فدای جلوه رویت


جزهوای کوی تو به قلب ودلم نکنم هوسی
کافرم اگر به غیر یاد تو من بکشم نفسی
ای آروزی دل ها / من بنده وتو مولا
دل با تو شود آرام / آرام دل زهرا
من مال توام / ای تاج سرم
جز کوی تومن جایی نروم 
امام رضا (ع) امام رضا (ع)
گره خورده این دل بر مویت به فدای جلوه رویت 


بنده گدا کجا که مست سبوی رضا بشود
عبد بی حیا کجا که زایر کرب وبلا بشود
خجلت زده ام کردی 
از بس که کرم کرده ای
از لطف غلام خود را 
راهی حرم کرده ای آهوی دلم دنبال رضاست
 

قلب و جگرم مال رضاست
 
امام رضا امام رضا گره خورده این دل بر کویت به فدای ...
 

***************************************************

مدح مولانا علی بن موسی الرضا (ع)


چون توای شاه کسی حشمت ودربار ندارد !  

جلوه  و جاذبه ات ، ثابت  و سیّار، ندارد!

خلقی از شوق چو پروانه روانند به سویت !

 هیچکس  مثل تو این گرمی بازار ندارد!

جمله مشتاق ونظرباز تو باشیم ، به هرجای 

میل کوی تو  فـقط   فرقه ی زوار ندارد!

هرکه  آن بارقه و جلوۀ جانانه  بدیده است !

رفته هوشش زسر و طاقت گفتار ندارد!

ماو من نیست دراین میکده و محفل عرفان

جوش عشقست،حساب کم وبسیارندارد!

آن غـزالی  که  پناهندۀ  درگاه  تو گـردد

تـرس صیاد و کمند  و دد و آزار  ندارد!

آن کبوتر که  به پـرواز   درآید   امــروز

بی حرم اوج  و  پر  و  بال سزاوار ندارد!

(بیکی) ازدایرۀ خطّ تو بیرون شدنی نیست

خطّ  مهرتو  به جز  نقطه و پرگار ندارد!

بارالها ، می عشقش به من ازلطف عطا کن!

آن طهوری که به خمخانه ی خمّار ندارد!


با تشکر از شاعراهل بیت آقای اکبر علی بیکی



***************************************************
شعر درباره امام رضا


 ای غریبی که ز جد و پدر خویش جدایی 

خفته در خاک خراسان، تو غریب الغربایی

این رواق تو و صحن و حرمت همچو بهشت است 

روضه ات جنت فردوس مسما به رضایی

آه از آن دم که ز سوز جگر و حال پریشان 

ناله ات گشت بلند آه تقی جان به کجایی

ای شه یثرب و بطحا تو غریبی به خراسان

 سرور جمله غریبان و معین الضعفایی

اغنیاء مکه روند و فقرا سوی تو آیند 

جان به قربان تو شاها که تو حج فقرایی.

شاعر : احمدی


***************************************************

مدیحه امام هشتم


این رضا کیست که عالم همه خشنود از او است 

این رضا کیست که بر درد دل خلق دوا است

ای ضعیفی که تو را پشت و پناهی نبود 

شو پناهنده بشاهی که معین الضعفا است

ساکن کوی رضا باش که این ابر کرم 

سایة رحمت او برسر سلطان و گداست

دامن ضامن آهو مده از دست که او 

دوست را ضامن و فریاد رس روز جزاست

در دبستان رضا درس فضیلت آموز 

که دبستان رضا مکتب تسلیم و رضاست

سخن سوختگان سوزی و حالی دارد 

لیک سوزنده تر از هر سخنی شعر رساست

شاعر :قاسم (رسا)

***************************************************


ای راهب کلیسا دیگر نزن به ناقوس


ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس

 

خاموش کن صدارا، نقاره می زند طوس

 

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان

 

جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس

 

آنجا که خادمینش از روی زائرینش

 

گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس

 

خورشید آسمان ها در پیش گنبد او

 

رنگی ندارد آری چیزی شبیه فانوس

 

رویای ناتمامم ساعات در حرم بود

 

باقی عمر اما افسوس بود و کابوس

 

وقتی رسیدی آنجا در آن حریم زیبا

 زانو بزن به پای بیدار خفته در طوس..
شاعر:سید حمید برقعی

***************************************************

در مدح غریب الغربا


عارف اگر زشعشعه هو تو را شناخت 

سالک زقدر و منزلت” او” تو را شناخت 

بیدل به خلق و خوی خداجو تو را شناخت 

من بنده کسی که چو آهو تو را شناخت 

پیچید چو نی نوای تو در بند بندمان 

یا ثامن الائمه رها کن زبندمان 

خورشید با جمال جمیلت جمیل نیست 

بر درگه جلال تو گردون جلیل نیست 

جایی که همرکاب تو غیر از ” خلیل” نیست 

دیگر مجال پر زدن جبرئیل نیست 

وقتی به محضر تو شرفیاب می شوم 

از شرم شعله می کشم و آب می شوم 

کوثر پیاله زشراب طهور توست 

طور شهود پرتو فاش ظهور توست 

سینای جلوه شاهد نور حضور توست 

خورشید هم از آینه داران نور توست 

چشمم که محو حسن ملیح تو می شود 

اشکم دخیل بند ضریح تو می شود 

خواهی بخوان به پیشم و خواهی جواب کن 

یا لطف کن به حال دلم یا عتاب کن 

یا بیش از این خراب غمت را خراب کن 

اما مرا ز زمره یاران حساب کن 

مپسند بار خواهش ما را به ذمه ات 

سوگند می دهم به جواد الائمه ات 

آن زایرم که آمده با دست خالی ام 

رحمی به دل شکستگی و خسته حالی ام 

بال و پری ببخش به بی دست و بالی ام 

کز شاعران حضرت مولی الموالی ام 

پرواز را زخاطر خود بریده ایم ما 

هر چند زنده ایم ولی مرده ایم ما 

هر جا که می رویم خیال تو می کنیم 

در باغ گل خیال مجال تو می کنیم 

صدها غزل نثار غزال تو می کنیم 

با این بهانه یاد وصال تو می کنیم 

تا لطف خویش بیشتر از پیش کرده ای 

ما را کبوتر حرم خویش کرده ای 

محمد علی مجاهدی

***************************************************

مدح امام رضا (ع)


احساس آهو

شاعر : رزیتا نعمتی

در دلم هر شب حیاطت آب و جارو می‏کنم

چشم‏هایم را که می‏بندم، تو را بو می‏کنم

خواب دیدم روی صحن تو طلاکاری شدم

ضامنم می‏گردی و احساس آهو می‏کنم

مثل آن دست میان ظرف سقاخانه‏ات

دست‏های خواهشم را پیش تو رو می‏کنم

خواب دیدم روی آبی‏های نقش گنبدت

با دو رکعت، دانه دل را پرستو می‏کنم

آسمان پای پیاده روی دستم می‏رسد

زیر لب با گریه وقتی صحبت از او می‏کنم

کیستی ای آشنایم ای تماشای غریب

با تو تنها با تو تنها با تو من خو می‏کنم

غربت آهو

شاعر: زینب مسرور

***************************************************

یک سبد گل می‏دهم امشب به دستان شما

می‏سپارم دست‏هایم را به دامان شما

جاده‏ها ماندند در بهت غریب فاصله

چشم‏ها وامانده در اندوه ایوان شما

هشتمین پرواز، امشب اتفاقی رخ نداد

دل، پریشان شد، پریشان شد، پریشان شما

هشت سال و هشت ماه و هشت روز و ساعت است

هِی غزل می‏سازم از زیبای چشمان شما

هشت رود از آسمان چشم‏ها جاری شده

تا بپیوندد به اقیانوس احسان شما

هشت آهو می‏کشم امشب، و بیدارم هنوز

غربتِ آهو، کبوتر... باز... دامان شما

بقیع


 بقیع



نه قبله در تو که قبله نماست در تو بقیع

نه کعبه کعبه اهل ولاست در تو بقیع


هزار مرتبه برتر از عرش حق هستی

نیاز خانه اهل سماء است در تو بقیع


سکوت محض تو در اوج غربت تاریخ

نماد ناله قلب خداست در تو بقیع


همین که بی حرم و گنبدی و گلدسته

نشان از واقعه ای غم فزاست در تو بقیع


به هر دو عالم اگر فخر می کنی چه عجب

هزار مادر شاه وفاست در تو بقیع


به اشک نم نم خود زائرت سحر می گفت

شمیم علقمه و کربلاست در تو بقیع


اگرچه مهد ولایی به کربلا نرسی

کجاست سری ز تن خود جدا در تو بقیع


کنار تربت مادر به یاد کرب و بلا

صدای ناله مهدی رساست در تو بقیع




سید محمد میرهاشمی  

  بقیع



نه قبله در تو که قبله نماست در تو بقیع

نه کعبه کعبه اهل ولاست در تو بقیع


هزار مرتبه برتر از عرش حق هستی

نیاز خانه اهل سماء است در تو بقیع


سکوت محض تو در اوج غربت تاریخ

نماد ناله قلب خداست در تو بقیع


همین که بی حرم و گنبدی و گلدسته

نشان از واقعه ای غم فزاست در تو بقیع


به هر دو عالم اگر فخر می کنی چه عجب

هزار مادر شاه وفاست در تو بقیع


به اشک نم نم خود زائرت سحر می گفت

شمیم علقمه و کربلاست در تو بقیع


اگرچه مهد ولایی به کربلا نرسی

کجاست سری ز تن خود جدا در تو بقیع


کنار تربت مادر به یاد کرب و بلا

صدای ناله مهدی رساست در تو بقیع


-----------------------------------------------------------------------------

محمّد على مجاهدى «پروانه»

بقیع


باز كن بر روى من آغوش جان را اى بقیع

تا ببینم دوست دارى میهمان را اى بقیع


خاكى اما برتر از افلاك دارى جایگاه

در تو مى‏بینم شكوهِ آسمان را اى بقیع


پنج خورشیدِ جهان‎افروز در دامان تست

كرده‏اى رشك فلك این خاكدان را اى بقیع


مى‏رسیم از گرد ره با كوله بار اشك و آه

بار ده این كاروانِ خسته جان را اى بقیع



جز تو غم‏هاى على را هیچ كس باور نكرد

مى‏كشى بر دوش خود بارى گران را  اى بقیع


باز گو با ما، مزار كعبه‎ی دل‎ها كجاست

در كجا كردى نهان آن بى‏نشان را اى بقیع


قطره‏اى، اما در آغوش تو دریا خفته است

كرده‏اى پنهان تو موجى بیكران را اى بقیع


چشم تو خون گرید و «پروانه» مى‏داند كجاست

چشمه ‎ی جوشان این اشكِ روان را اى بقیع



-----------------------------------------------------------------------------


گلستان بقیع  _  محمد حسین بهجتى «شفق»

بشکند دستی که ویران کرد این گلخانه را

  درعزا بنشاند او ، شمع و گل و پروانه را 


بشکند دستی که هتک حرمت این خانه کرد 

شیعه را سوزاند و خون در قلب صاحبخانه کرد 


درون قلب جهان ، انقلاب گشته بیا 

نفس ، بدون تو همچون عذاب گشته بیا


نظاره کن به فرا سوی مدینه و ببین 

حرم به دست حرامی خراب گشته بیا 


این گلستان نبیّ بار دگر ویران شده 

چشمهای منتقم ، بار دگر گریان شده 


بعد تخریب بقیع و این ستم در آن دیار 

گشت روشن ، از چه قبر فاطمه پنهان شده


-------------------------------------------------------------------------------


حسین اسرافیلى

بقیعِ غریب


مى گرددم دو دیده پریشان و جان، غریب

در منظرى كه نیست به هفت آسمان، غریب


یا رب بقیع، قطعه اى از آسمان توست

پیچیده در غبار زمین و زمان، غریب


آن گوهرى كه بود مَلك خادم درش

خفته ست در كنار حَرَم، بى نشان، غریب


این خاك، میزبان پریشان كربلاست

مانده ست در حضور تو، اى آسمان، غریب


اینجا مزار صادق آل محمد(ص) است

تنها، میان گردش چشم جهان، غریب


در خلوت است بارگه باقرالعلوم(علیه السلام)

همچون مزار مادر زخمى، جوان، غریب


این سوى میله، مرقد اولاد مصطفاست

و آن سو، نگاه غمزده زائران، غریب


این محرمان پردگى عرش ذوالجلال

اینسان فتاده اند در این خاكدان، غریب


اشك است اینكه مى چكد از آستین ابر

مِهر است اینكه مانده در این آستان، غریب


مى گردد آسمان، به طوافى همیشگى

بر این مدار غربت و بر این مكان، غریب


یا رب چه حكمتى ست در این قطعه شریف

مهمان غریب و بارگه میزبان، غریب


یارب كرامتى! كه زنم بوسه بر بقیع

سر را نهم به خاك و بگویم بر آن غریب


--------------------------------------------------------------------------------


جعفر رسول زاده _ آشفته



غربت آباد دیار آشنایى ها، بقیع

همدم دیرینه غمهاى ناپیدا، بقیع


در تو ـ حتّى ـ لحظه ها هم بى قرارى مى كنند

اى تمام واژه هاى اشك را معنى بقیع


در تو، خون دیده ها دریا شد و صاحبدلان

جرعه جرعه عشق نوشیدند از این دریا بقیع


سنگ فرش كوچه هایت داغ هاى سینه سوز

شمع فانوس نگاهت چشم خون پالا بقیع


تو بلور روشنایى هاى شهر یثربى

چون نگینى مانده در انگشتر بطحا بقیع


همصدا با قرنها مظلومى آل رسول

حنجرى كو؟ تا در این غربت كند آوا، بقیع


وسعت تنهایى ات دل هاى ما را مى برد!

تا خدا ـ تا عشق ـ تا تنهایى مولا بقیع


قصّه مظلومى اش را با تو گفت آن شب كه داشت

در گلو، بُغضِ غریب ماتم زهرا، بقیع


در هجوم تیرگى ها، در شب سرد سكوت

حسرتى مى بُرد خورشید جهان آرا بقیع


اى مزار هرچه خورشید از دیار روشنى

اى شكوه نور در آئینه غبرا بقیع


كاش چشمى بود و اشكى، اشتیاق مویه اى

با تو مى ماندیم ـ تا موعود ـ تا فردا بقیع


اى بهشت آرزو، گم كرده دلهاى پاك

اى زیارتگاه یك عالم دل شیدا بقیع


سیل اشك عاشقان بگذار تا دریا شود

چشمه اى از چشم جان بیدلان بگشا بقیع


دارم امّید آنكه در محشر پناهم مى دهد

سایه دیوار این «آشفته»حالى ها بقیع



-----------------------------------------------------------


محمدحسین  بهجتى «شفق»

گلستان بقیع


بس كه پنهان گشته گل در زیر دامان بقیع

بوى گل مى‏آید از چاك گریبان بقیع



مرغ شب در سوگ گل‎هایى‏كه بر این خاك ‏ریخت

از سر شب تا سحر، باشد غزل‎خوان بقیع



ناله‏هاى حضرت زهرا هنوز آید به گوش

از فضاى حسرت آلودِ غم افشان بقیع



گوش ده تا گریه‎ی زار على را بشنوى

نیمه شب‎ها از دل خونین و حیران بقیع



این حریم عشق دارد عقده‏ها پنهان به دل

شعله‏ها سر مى‏كشد از جان سوزان بقیع



از دل هر ذرّه بینى جلوه‏گر صد آفتاب

گر شكافى ذرّه ذرّه خاكِ رخشان بقیع




هر گل اینجا دارد از خون جگر نقش و نگار

وه چه خوش رنگ است گلهاى گلستان بقیع



بسته‏ام پیمان الفت با مزار عاشقان

خورده عمق جان من پیوند با جان بقیع



اى ولىّ حق، تسلاّ بخشِ دل‎هاى حزین

خیز و سامان ده به گلزار پریشان بقیع



سینه این خاكِ گلگون، هست مالامالِ درد

كوش اى غمخوار رنجوران به درمان بقیع



اى جهان آباد كن، برخیز و مهر و داد كن

باز كن آباد از نو، كوى ویران بقیع



چون ببیند هر غروبش مات و خاموش و غریب

سیلِ خون ریزد «شفق» از دل به دامان بقیع




-------------------------------------------------------------------------


محمدحسین  بهجتى «شفق»


جلوه جنت‏به چشم خاکیان دارد بقیع 

یا صفاى خلوت افلاکیان دارد بقیع 


گر حصار کعبه را جبریل دربانى کند 

صد چو موسى و مسیحا پاسبان دارد بقیع 


گر چه با شمع و چراغ این آستان بیگانه است

الفتى با مهر و ماه آسمان دارد بقیع 


گرچه محصولش بظاهر یک نیستان ناله است

یک چمن گل نیز در آغوش جان دارد بقیع 


گرچه مى‏تابد بر او خورشید سوزان حجاز 

از پر و بال ملائک سایبان دارد بقیع 


میتوان گفت ازگلاب گریه اهل نظر

بى نهایت چشمه اشک روان دارد بقیع 


بشکند بار امانت گرچه پشت کوه را

قدرت حمل چنین بار گران دارد بقیع


تا سروکارش بود با عترت پاک رسول

کى عنایت‏با کم و کیف جهان دارد بقیع 


این مبارک بقعه را حاجت‏بنور ماه نیست

در دل هر ذره خورشیدى نهان دارد بقیع 


اینکه ریزد از در و دیوار او گرد ملال

هر وجب خاکش هزاران داستان دارد بقیع 


چون شد ابراهیم قربان حسین فاطمه

پاس حفظ این امانت را بجان دارد بقیع 


فاطمه بنت اسد عباس عم، ام البنین

اینهمه همسایه عرش آستان دارد بقیع 


در پناه مجتبى در ظل زین العابدین

ارتباط معنوى با قدسیان دارد بقیع 


باقر علم نبى و صادق آل رسول

خفته‏اند آنجا که عمر جاودان دارد بقیع 


قرنها بگذشته بر این ماجرا اما هنوز

داغ هجده ساله زهراى جوان دارد بقیع 


کس نمیداند چرا یا قرة عین الرسول

منظر فصل غم انگیر خزان دارد بقیع 


آخر اینجا قصه گوى رنج‏بى پایان تست

غصه و غم کاروان در کاروان دارد بقیع 


خفته بین منبر و محرابى اما بازهم

از تو اى انسیه حورا نشان دارد بقیع 


راز مخفى بودن قبر ترا با ما نگفت

تا بکى مهر خموشى بر دهان دارد بقیع؟ 


شب که تنها میشود با خلوت روحانى‏اش

اى مدینه انتظار میهمان دارد بقیع 


شب که تاریک است و در بر روى مردم بسته‏است

زائرى چون مهدى صاحب زمان دارد بقیع 


کاش باشد قبضه خاکم در آن وادى «شفق‏»

چون ز فیض فاطمه خط امان دارد بقیع



-----------------------------------------------------------

آیت‌الله صافی گلپایگانی


خوش آن نسیم كه مى آید از كنار بقیع

خوشا هواى روان بخش و مُشكبار بقیع


فرشتگان ز زمین مى برند سوى بهشت

براى غالیه‌ی حوریان غبار بقیع


اگر كه طور تجلّى ز صدق مى طلبى

بیا به گلشن روحانى دیار بقیع


دریغ و درد كه از ظلم دشمنان خدا

خراب شد همه آثار بى شمار بقیع


ایا كه غیرت دین دارى و ولایت آل

ببار خون، عوض اشك در كنار بقیع


خراب كرد ستم، مشهد چهار امام

كز آن شرف به سما یافت خاكسار بقیع


نخست مرقد سبط نبى امام حسن

بزرگ محور اعزاز و افتخار بقیع


مزار حضرت سجاد، اسوه عبّاد

امین اعظم حق، ركن استوار بقیع


مزار حضرت باقر، عزیز پیغمبر

كه بر فزوده به اجلال و اشتهار بقیع


مزار حضرت صادق رییس مذهب و دین

جهان علم و عمل، نور كردگار بقیع


قبور منهدم دیگر از تبار رسول

فزوده است بر اوضاع رنج بار بقیع


زظلم فرقه وهّابیان ناكس دون

بیا ببین كه خزان گشته نوبهار بقیع


سعودیان عمیل یهود و صهیونیسم

ز ظلم، هتك نمودند اعتبار بقیع


قبور آل پیمبر، خراب و ویران است

فرشتگان همگان اند سوگوار بقیع


در این مصائب عظمى ولىّ عصر بوَد

شكسته خاطر و محزون و داغدار بقیع


كند ظهور و جهان پر كند  ز دانش و داد

زند به ریشه خصم ستم شعار بقیع


قیام باید و مردانگىّ و همّت و عزم

كه بر طرف كند این وضع ناگوار بقیع


وگرنه تا نشود قطع دست استعمار

جهان شیعه بود زار و دل فكار بقیع


حرامیان به حرم تا كه حاكم اند روا ست

كه مسلمین همه باشند شرمسار بقیع


سلام بى حد و بسیار بر پیمبر و آل

درود وافر و بى انتها نثار بقیع


ز  یاد مرقد ویران اولیاى خدا

همیشه «لطفى صافى» است بى قرار بقیع